خرید بک لینک

ما را کلا نجات بده

سلام دوستای گلم..عزیزای خوشکلم...خوب...من تصمیم داشتم یه مدتی خودمو تنبیه کنم...یه مقداری تغییر کردم...ولی اونجور که خواستم نشد...خیلی خوب...درباره همون بسته یا باز بودن نظراتمه...خوب...من هر آپ که میزارم حداقل 500بازدید داره ..یعنی اگه از پونصد کمتر باشه الکی بهونه میارم چیزی نمینویسم تا پونصد تکمیل بشه...دلیلشم..آخه مرض دارم..دیگه دلیلی ازین قانع کننده تر توی دنیا وجود نداره...خوب..بعضی از آپهایی که میزنم که از هزار رد میشه معمولا...برای همین همیشه برام سوال بود که چرا اینهمه بازدید دارم...ولی کامنتام فقط مربوط به چند دوست مشخص هستش...خدایا پس دوستای جدید من کو؟؟...خوب..منم اومدم خودمو ازین وضعیت نجات بدم...آخه بچه ها سوالی که جوابی براش پیدا نکنی خیییییلی اذیتت میکنه...خوب...من بخاطر دوستایی که دوستشون دارم دوباره نظراتمو باز میکنم...ولی چیزی که میخام دربارش براتون توضیح بدم اینی نبود که گفتم...الان میگم...من چندتا از دوستای خودمو آوردم توی وبلاگ که برام نظر بدن...اونا دوستای هم محلیه ای من هستن..زاگرس...سارا..آرین...آریا...از وقتی که یه جورایی شدن دوستای مجازی من رفتارمون با همدیگه یه جوری شده...میگیم ..میخندیم...ولی انگار همش داریم از همدیگه قایم میشیم...انگار چون اینجا توی نت با هم دوستیم نباید توی زندگی واقعی خودمون با هم باشیم...یه وضعیتی داره پیش میاد که من اصلا خوشم نمیاد...کنار همیم ولی کنار همدیگه نیستیم...توضیحش برام سخته...خوب...من نظراتمو باز میکنم ولی همونطور که روز اول ازشون خواهش کردم بیان تا من غریبی زیاد نکنم ..الان ازشون خواهش میکنم دوستیمون همون توی کوچه محله باشه...حالا دوس دارن وبلاگ بیان خیلی خوشحال میشم ولی دیگه نظر نزارن...خوب..از الان منتظر نظرات دوستام که همیشه بهم لطف میکنن و کامنت میدن هستم...تا همونایی که خودشون میدونن کی هستن نیومدن و برام نظر ندادن ..من سراغ آپ بعدی نمیرم...خوب...ادامه مطلب براتون یه داستان خیلی زیبا پیدا کردم نوشتم...امیدوارم خوشتون بیاد...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....

سلام..خوشحالم که اومدین ادامه مطلب...خوب...روزی روزگاری در زمان و مکانی دیگر امپراطوری بسیار قدرتمند زندگی میکرد...او نه تنها از نظر سرزمین و افراد و ارتش قدرتمند بود بلکه در زور بازو و مهارتهای جنگی از همه بالاتر بود...ولی همیشه نام شخصی به گوشش میخورد که مردم او را قدرتمندترین شخص آن سرزمین میدانستند...امپراطور کنجکاو بود که بالاخره این مرد کیست..یعنی کلا مرده بود از فضولی...خوب..بالاخره آن مرد را به قصر خود دعوت کرد و آن مرد قدرتمند پیش او امد...آن شخص پیرمردی قد خمیده و لاغر اندام بود...امپراطور تعجب کرد و به او گفت..( تو به نظر من پیرمردی ضعیف هستی اما مردم همه تو را قدرتمندترین مرد این سرزمین میدانند..برای من از قدرت و مهارت خودت تعریف کن...)پیرمرد گفت(من براحتی دربرابر نسیم بهاری مقاومت میکنم ...تمام ملخها از من میگریزند..و براحتی ساقه گندم را میشکنم و از همه مهمتر میتوانم روی پاهایم بایستم)....امپراطور خشمگین شد و فریاد زد(ای پیرمرد من براحتی صد مرد شمشیرزن را از پای درمی آورم...شاخ دو گاو وحشی را میگیرم و در هوا میچرخانم...هر گاه به کسی شمشیر میزنم هم شمشیر هم زره هم بدنش را به دو نیم میکنم..با وجود این خود را انسان بسیار ضعیفی میدانم و از ضعفم خجالت میکشم..چگونه است که تو بااین اعمال حقیر خود را قویترین مرد مینامی؟؟)..پیرمرد گفت(من استادی داشتم که با یک انگشت صخره ها را از کوه ها جدا میکرد و به اشاره ای ان را به آنسوی کوه می انداخت...با چشمانش آب را به تلاطم وامیداشت و با دستانش باد را متوقف میکرد...تمام حیوانات وحشی از صدای خنده اش میگریختند و به اشاره پلک زدن درختان را از ریشه بیرون می آورد...اما او هیچگاه از قدرتش استفاده نکرد..و هیچکس از قدرتمند بودن او آگاه نشد...و همه او را دوست داشتند..او هیچ چیز به هیچکس نگفت..اکنون من بخاطر تعریف این مقدار از قدرتم بسیار شاگرد بدی برای استادم و شایسته تنبیه و سرزنش هستم)...خوب...بچه ها ..تموم...بچه ها..سخت ترین کار توی دنیا تواضع و فروتنی هستش...هرچی که متواضع تر باشین به همون اندازه قوی و دوست داشتنی خواهید شد....هانی هستم....................مرسی

برچسب: 500 days of summer,500px,500 miles,500 dollar bill,500 ml to oz,500 internal server error,500 magnum,500 miles lyrics,500 error,5000 btu air conditioner, نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی