ما را از شیطان نجات بده
...اونجور که عمو مش ناصر میگه خیلی بامزه میگه...
سلام دوستای گلم...عزیزای خودم...خوبین که ایشالله...خیلی خوب...این خاطره مال من نیست..مال داداش جان مانی هستش...ینی مال موقه ای که بچه بوده...خیلی خوب...این مانی وختی بچه بوده عموجان براش یه دونه بز میخره...یه دونه بز سیاه و سفید...عکسشو مانی هنو داره...انصافا بز خوشکلیم هست...خوب...این مانی کوچولو بزشو خیلی دوس داشته..موهاشو شونه میکرده...حمومش میکرده...حتی بگم شبا هم میزاشتش کنارش تو رخت خوابش میخوابوندشه...خوب...حالا این مانی یه قصه شنیده بوده به اسم...بزبزقندی...قصه معروفیه...همتون میدونینش...خوب...مانی بر این عقیده بوده که چون توی داستان میگه..بزبزقندی...پس باید به بزشم هی قند بده...هی قند بده...باز دوباره هی قند بده...هرچیم بهش گفتن آخه بچه این بز بیچاره میفته میمیره از بس بهش قند میدی اصن به خرجش نرفته که نرفته...خوب...بعد مدتی مانی حدس میزنه علاوه بر قند بهتره به بزش نوشابه هم بده...خوب...شرو میکنه بهش نوشابه میده...اونم بیچاره خو میبینه خوشمزش نوشابه...شیرینه قند ...هی میخوره...عمو مش ناصر میگه هی از چشای این بز بدبخت اشک درومده هی مانی نوشابه کرده تو حلقش...اونجور که عمومش ناصر میگه خیلی بامزه میگه...خوب...اونقد که دیگه یه بار زنعموجان بهش میگه حالا بزبزقندی داریم تو شنیدی هی بهش قند میدی ولی بزبزنوشابه ای دیگه نداریم که تو اومدی الکی به این زبون بسته نوشابه میدی...خوب...تااینکه این بزبزنوشابه ای میزنه چاق میشه...مانی میگه دیدین نوشابه و قند واسش خوبه چاق شده...ولی بچه ها ...چاق نشده بوده که...بیچاره دیابت یا همون مرض قند گرفته بوده...بلا از همه دور باشه ایشالله...خوب...ینی از دیابت نوع Aو Bو C هم رد کرده بوده فک کنم به دیابت نوع Zرسیده بوده....تا اینکه یه روز صب مانی در اثر قلقلک عجیبی از خواب میپاشه میبینه زمین سیاهه ..بزبز نوشابه ای سیاهه...وای وای وای...اینا مورچن...ای داد بی داد...بز بیچاره توی خواب مرده چون قند بدنش خییییییلی بالا بوده بخاطر دیابت زود مورچه ها بهش حمله کردن که بخورنش....خوب دیگه...آخرش غصه دار شد...بی خیال...خوب..مانی کوچولوی قصه ما رفت و رفت تا رسید به...رسید به؟...به چی رسید اصن؟...من چمیدونم بابا...زده بزغاله بیچاره رو به کشتن داده میخاد به جاییم برسه واسه من...اصن به هیج جا نرسید....خوب...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم....مرسی
.jpg)
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش