خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم عزیزای دلم...حالتون خوبه که ایشالله...خیلی خوب..رفته بودیم یه جایی کنار رودخونه..یه جایی که محلهای مخصوصی واسه خانواده ها بود...یه چیزایی شبیه آلاچیق...ولی آلاچیق نیستن...شبیهن ولی..خوب..من و مانی رفتیم اونجا که آقایون مجرد میشینن ..اونجا یه صفه هایی هست که آلاچیق نیست...یعنی صقف نداره...یه جاییه با سیمان که کنار رودخونه درست شده...خیلی نزدیک اونجا که خانواده ها میشینن...خوب..بزرگترا داشتن حرف میزدنن...منم داشتم گوش میکردم...تا اونجا که میتونستم به صورت یا چشمای کسی نگاه نمیکردم...فقط کنار مانی نشسته بودم...خوب...یه آقایی اونجا بود که جمع رو بدست گرفته بود و حرفای فیلسوفانه میزد...همه هم داشتن گوش میکردن...همه ساکت بودن و محو حرفای گنده گنده اون آقاهه...حدود نزدیک چهل سالش بود...اومدم به حرفاش دقت میکردم تا چیزای جدید یاد بگیرم..ولی یه چیزی باعث شد خندم بگیره ولی خندمو قایم میکردم ...آخه دوستای خوبم...ایشون اصن حرف خاصی برای گفتن نداشت...بین خودمون باشه کلا داشت چرند میگفت...اصن مهم نیست چی میگفت..مهم اینه که با اینکه حرفی برای گفتن نداشت بازم همه فقط بهش گوش میکردن و حرفاش تایید میشد...خوب...ایشون بین حرفاش مدام میگفت..((آنچه که...یا ..هر آنچه که..))..بعدش حرفاشو میزد...یا مثلا میگفت((بدون شک...یا..بی شک))...یا چیزایی شبیه اینا...خوب..ببینین دوستای خوبم...یه مثال میزنم..(((هر آنچه که باعث روشنایی زمین میگردد ..بدون شک و بدون تردید همانا خورشید است که به زمین پرتو می افشاند)))...میگیرین که..خیلی خوب..من یه چیز ساده رو با حرفای گنده گنده و فیلسوفی قاتی زدم و بهتون گفتم...میتونستم بگم...خورشیده که نور میزنه زمین روشن میشه...هردوش یه معنی داره ولی اولی چون خوشکل شده آدم تعجبش میشه و بهش گوش میده...خوب..دوستای خوبم...اصل و مفهوم حرفاس که مهمه نه اون بازی که ما با کلمات میکنیم...البته بعضی وختا خوبه..ولی نه اینکه من مثلا هیچی از روانشناسی ندونسته باشم بیام برای شما کلی چرت و پرت بگم و با کلمات و حرفای خوشکل و سنگین و دهن پر کن بهتون تحویل بدم...شاید کسی خدانکرده حرفای الکیه من باورش شد و طبق اونا زندگیشو برنامه ریزی کرد...از کجا معلوم...اونوخت به راه اشتباه میره و گناهش میاد گردن منه بدبخت...پس...راحت با هم حرف بزنیم...خیلی ساده و صادقانه...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:29

صفحه بندی