خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم عزیزای دلم...حالتون خوبه که...خیلی خوب...اینی که میخام براتون تعریف کنم خاطره هست ولی خاطره هم نیس به آن صورت...حالا چطور...خوب..یه چیز کلیه...اصن بزارین از اول براتون تعریف کنم...من وختی خیلی کوچیک بودم این داداش جان مانی همیشه هی یه سوال بی معنی ازم میپرسید...سوالشم این بود..((تو میتونی نیکلای پودولسکی رو دستگیر و روانه زندان کنی؟؟))...دقیقا همین سوال...خوب..وختی خیلی بچه بودم که به این سوال میخندیدمه...بعدش و ختی بزرگتر شدم به این سوال جواب میدادم..((آره))... وختی بزرگتر شدم بازم به این سوال میخندیدم...بعدش تا رسیدم به الان که در خدمتتون هستم...الانم به این سوال جواب میدم...خوب...ولی بستگی به حالت درونی من توی اون لحظه داره..اگه خوشال باشم که جوابای خنده دار میدم...اگه معمولی باشم فقط سرمو تکون میدم...اگه عصبانی باشم به آقای نیکلای پودولسکی و مانی با هم کلی فوش میدم...خوب...ولی دوستان...اینقد این سوالو ازم مانی پرسیده که دیگه شده یکی از شخصیتای فکریه درونیم...مثلا خداشاهده بعضی وختا فکر میکنم ینی این نیکلای پودولسکی کیه...چیه...جرمش چیه...چرا من باید دستگیر و روانه زندانش کنم...ینی بخخخدا میدونم همش یه سوال الکیه ولی ذهنم قبول نمیکنه و در موردش بصورت خودکار تحقیق میکنه...موضوع خیلی از نقاشیای مدرسم و نقاشیای واسه خودم همین آقای نیکلای پودولسکیه...مانی هم خودش نمیدونه این بابا کیه...ولی هنوزم همین سوالو ازم میپرسه...ینی بعضی وختا قبل از اینکه دهنشو وا کنه تا این سوالو ازم بپرسه بهش میگم...((نه من نمیتونم نیکلای پودولسکیو دستگیر و روانه زندان کنم))...خوب...منظور خاصی نداشتم که این مطلبو نوشتم فقط یه لطفی کنین اگه ازین آقای نیکلای پودولسکی سرنخی در دست دارین در اختیار من قرار بدین تا بتونم دستگیر و روانه زندانش کنم...ممنون ...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:29

صفحه بندی