ما را از شیطان نجات بده
...بعدش سطح آزمایشمو یه کم بردم بالاتر...
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...واقعنه واقعنه واقعن شرمندتونم که اینقد دیر دارم پست میزارم...یه ذره گرفتاری دارم...خیلی خوب...این خاطره مال تقریبا دو سال پیشه...برده بودنم دکتر...خیلی خوب...البته منظورم ازین خاطره با همه دکترا نیست ...بعضی از دکترا واقعا اینجورن که الان میخام بنویسم...خوب..دیدین بعضی وختا آدم میره دکتر ...بلا از همه دور باشه..خوب..یعدش بیمار هی داره مشکلشو توضیح میده ول دکتر عزیز اصن توجه نمیکنه و سرش به کارای دیگه مشغوله فقط بعضی وختا میگه...بله ...یا...خوب...خیلی خوب...منم با همچین دکتری روبرو بودم...من داشتم مشکلمو توضیح میدادم ولی ایشون یا تقویمشو نگا میکرد...یا جیباشو میگشت...یه بار که رفت زیر میز...منم شیطونیم گل کرد ناجور...گفتم هانی بیا یه تست انجام بده...خلاصه...زدم وسط حرفام هی اسامی بعضی حیوانات نجیب یا باوفا یا صبور رو یادآوری کردم...آقای دکتر هم همینجوری هی میگفت ...بله..آهان..اوهوم...صن حواسش نبود که...بعدش سطح آزمایشمو یه کم بردم بالاتر...شرو کردم بلانسبت شما به فوشای معمولی...ولی بازم همون وضع بود...بعدش دیگه قاتی حرفام هی همه حرفای شرم آوری به آقای دکتر میزدم...خلاصه هیچی...حرفام تموم شد...بعدش آقای دکتره همینجوری یه نسخه پیچید برام و من خوشحال شدم...خوب...اصن من عاشوق و دلباخته این دست خط نسخه نویسی دکترای عزیز هستم..و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت ....هانی هستم...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش