ما را از شیطان نجات بده
..خدایا هنوز خوابم میاد...
سلام دوستای گلم عزیزای دلم...با مدرسه چطورین...خیلی خوب...میخواستم برم نت خودمو غرقش کنم تا زمان تندتر رد بشه...خیلی خسته بودم...پیش خودم گفتم ..خوبه قبلش یه کم دراز بکشم تا لرزش بدنم کمتر بشه...خوب....یه کم چشمامو بستم یه غلت زدم...بعد از دو سه دیقه چشامو باز کردم...از توی حیاط صدای بره ها و بزامون میومد..یه گله متوسط داشتیم...با سه تا جسارتا سگ...انگار حوصله نداشتم پاشم برم دنبال گله..آخه باید میبردمشون صحرا تا بچرن...امروزش نوبت من بود...دیروزش نوبت داداش بزرگم...خوب..هانی یه ذره چشاتو ببند بعدش دیگه پاشو گله رو ببر بیرون...چشامو بستم برگشتم سمت سقف...به زور بازشون کردم..نور چراغ صاف میزد وسط چشام...خوب...حالا برم نت یا پی اس بازی کنم...اصن برم یه ذره پیش پدیا...چشمم به صفحه کامپیوتر بود یه حسی بهم میگفت حتما امروز یه چیز جدیدی توی نت پیدا میکنم که چند ماه مشغولم کنه...ولی نه ..همه چیه نت برام تکراریه...خوب..یه ذره سعی کنم بخوابم..چشامو بستم...صدای گوسفندا و بزا از توی حیاط میومد...مادرم صدام زد...(هانننیییییی...گوسفندا رو هنو نبردی صحرااااااا؟؟؟)...وای ..مادر ..چه حس خوبی...(الان پامیشم میبرممممم..یه کمی هوا گرمه بزنه میبرمممم)...خدایا هنوز خوابم میاد...چشامو بستم...صدای مامان خاله اومد..(مش هانی... عزیزم بیا یه ذره پیش پدیا من کارامو برسم کنم)...به زور گفتمش (یه ذره دراز کشیدم خستگیم کم بشه الان میام)...منتظر شدم مامان خاله یه چیزی بگه که بازم صدای گوسفندا و بزا به گوشم زد....پیش خودم فک کردم...حالا اول برم نت بعد گله رو ببرم صحرا یا اول گله رو ببرم صحرا بعدش شب که شد برم نت ببینم چه خبره...؟...حالا چه کاریه... یه امروز که من خستمه عمومش ناصر گله رو ببره صحرا تا منم بتونم کنار پدیا باشم تا مامان خاله بتونه به کاراش برسه...ولی اگه من برم دنبال گله که پدیا تنها میمونه...اگه برم پیش پدیا کی گله رو ببره صحرا...هر جوری بود خودمو از زمین جدا کردم رفتم پیش مامان خاله و پدیا...(پدیا جون من تو رو با هیچ گله ای عوض نمیکنم)..پدیا زل زد بهم...گفت..(باز خل شدی گاو؟)...خوب...اینکه نوشتم نمیدونم چه حالتیه ولی خییییلی زیاد اینجوری میشم....شبیه دو نوع زندگی همزمان میشه گفت...هر بار یه طرفش همین زندگیه که الان در خدمت شما هستم...یه طرفش یه زندگی یا یه حالت دیگس...حالتای خیلی مختلف...نخندین ولی یه بار وسط یه جنگی شبیه جنگای صلیبی گیر افتاده بودم....خیلی ترسناک بود...خوب...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت..هانی هستم...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش