خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

...(وای تو چقد خوشکلی)

سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...حالتون خوبه که ایشالله...خیلی خوب...و امیدوارم اینهمه که دیر به دیر میام منو ببخشین...خوب...من یه خاطره دارم که خیلی قدیمیه...ولی یه جوریه که هیچوقت از یادم نمیره...خاطره قشنگیه...الان بگم براتون...خیلی بچه بودم...جوجه ای بودم تقریبا...خوب...یه روز بود که یادمه ظهر بود هیشکی تو خیابون نبود...فقط من بودم...واسه خودم میگشتم تو اطراف خونمون...خونه قبلیمون که بودیم نزدیکش یه فلکه کوچیک بود که وسط یه چارراه بود...توی اون فلکه چندتا درخت بود و چندتا بوته گل...رفتم سمت بوته های گل ...یه چیزی دیدم که اولش خداییش فک کردم یه مجله باشه...ولی وختی نزدیکش شدم یه چیزی بود که خییییلی جالب و قشنگ بود....یه پروانه بود...یه پروانه بزرگ بود...ولی خیلی گنده بود...من همیشه مجله دوس داشتم...میدونستم مجله اندازش چقده...دقیقا اندازه یه مجله بود...رنگشم خیلی خوشکل بود..هم قرمز توش بود هم زرد هم سیاه ...نقطه نقطه های سبز هم توش بود...خوب یادمه...انگار گرمش شده بود...یا تشنش بود...نمیخاستم بگیرمش فقط خواستم بهش دست بزنم...خوب...بهش دست زدم...اصن تکون نمیخورد...بهش گفتم(وای تو چقد خوشکلی)...یه کم نازش کردم...بعدش طبق معمول شیطونیم گل کرد تصمیم گرفتم بگیرمش ببرمش واسه خودم...آخه خیلی خفن بود...هم بزرگ بود هم خوشکل...تا خواستم بگیرمش نامرد انگار فهمید...پرید رفت یه جای دیگه نشست که دستم نمیرسید...بهش گفتم(ببین..من برم برات یه ذره آب بیارم بخوری...خوووب؟؟؟)...رفتم از خونه توی یه کاسه واسش آب بردم...ولی وختی رسیدم دیدم نیست...هرچی نیگا کردم نبود...صداش کردم بازم نبود...رفته بود انگار...خوب...تموم ...یه چیز جالب...همین امروز عصر که به دلایلی بیشتره بیشتره بیشتره چیزایی که تو درایوام بود رو کاملا پاک کردم...تلگراممو پاک کردم...گوشیمو هم که دادم به یکی از دوستام...سیم کارتشو هم که سوزوندم...خوب...توی درایوام یه چیزی دیدم که اصن فراموشش کرده بودم...اونموقه ها دو یا سه سال پیش که توی وبلاگ آهنگ میخوندم پخش میکردم یه چیزی خونده بودم که خوب از کار درنیومده بود...منم بی خیالش شده بودم...اونو اتفاقی دیدم...صدام که بی حاله و خسته ..لهجه هم که دارم..کلمات رو هم چون واقعا سخته نمیتونستم درست تلفظ کنم...ولی بهرحال زدمش وبلاگ...اگه صدای وبلاگ رو پخش کنین میتونین گوش کنین...قشنگ نیست ولی آهنگش قشنگه...خوب...بزودی برمیگردم و وبلاگ رو بهتر از همیشه ادامه میدم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 1 فروردين 1398 ساعت: 13:52

صفحه بندی