خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

..یه کم موند گفت(چی میگی؟...نمیفهمم..)

سلام دوستای گلم...عزیزای خودم...خیلی خوب...من یه عمو دارم به اسم عمورضا...از عموجان چند سال بزرگتره و شغلش طلاسازی و طلافروشیه...خوب...ایشون یه مشکلی داره که یه ذره گوشاش ضعیفه مثلا...مثلا بعضی وختا یه کلمه رو چند بار بلند باید براش بگی تا بفهمه...بعدش چند بار یه کلمات دیگه میگه ...کلا حالت عصاب خورد کنیه...خوب...این خاطره مربوط به ایشونه...احتمالا از عکس و اسم این خاطره تعجب کرده باشین...ولی با نوشته های من باشین تا با هم بفهمیم من چرا اینجوری مینویسم...خوب...یه بار رفته بودیم خونشون مهمونی...بعدش من توی آشپزخونه بودم داشتم زنعمو یعنی زن عمورضا رو اذیت میکردم..خوب..زنعمو بهم گفت که به عمورضا بگم که فلاکس چایی رو بیاره تا چایی بریزه توش...آخه روزی پنج فلاکس چایی میخوره این عمورضا...خوب...منم به عمورضا گفتم...عمورضا داد زد...(کلاس؟)..گفتمش(نه فلاکس)...داد زد(ملاس؟)...گفتمش(نه نه..فلاکس)..داد زد(پلاس؟)گفتمش(ای بابا..فلاکککسسس)...داد زد(بلاس)...گفتمش(نه فلاکککککککسسسس)...داد زد(جلاس؟)...گفتمش(فلاکککککسسسسسس)...یه کم موند گفت(چی میگی؟..نمیفهمم...)..گفتمش(فه لا کسسسسسسس)...گفت (اچیپیچا؟؟)...گفتمش(نه نه نه نه فلاکس)...یه ذره موندم...بعد بهش گفتم(عمورضا اصن همچین کلمه ای تو فرهنگ لغت داریم؟)...خوب..حالا اگه شبیه بود یه چیزی...ولی اینی که عمورضا گفت واقعا تابلو بازی بود دیگه...یه کم موند نیگام کرد گفت(خوب از همون اول صاف بگو فلاکس چرا هی دری وری میگی)...منم گفتمش(من معذرت میخام عموجان...حالا لطفا همون اچیپیچا رو بده)...خوب...عمورضای من مشکل ضعف شنوایی نداره...ایشون کلا آزار داره...مرض داره...خوب...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی...

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:29

صفحه بندی