خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

..جوری بهمون عصبانی بود که منو مانی دوباره درای ماشینو بستیم...

سلام دوستای گلم ...عزیزای دلم...خوبین؟...خوب..اینی که میخام الان براتون تعریف کنم مال تقریبا یه هفته پیشه...یه روز بارونی بود...بارون شدید بود...مانی داشت منو میبرد بیمارستان...حالم بد نبود ولی باید میرفتم...مانی عادتشه یه ذره بعضی وختا تند میره...بعدش وختی خیابون پر آب باشه با ماشین کسی تند از توی آب بره آب اینجوری پرتاب میشه اینور اونور خیلی باحاله...ولی کار درستی نیست ...پیش میاد ولی...خوب...تا اونجا که به خاطره مربوط میشه فقط بگم یه موتوری بود که از بخاطر بارون شدید وایساده بود تو پیاده رو زیر یه سقفی که بارون بند بیاد...خوب...ما بالاخره رسیدیم بیمارستان...تا پیاده شدیم ..آقا یه موتوری که سوارش یه پیرمردی بود عین بگم چی سمت ما میومد...تا نزدیکمون شد اول ضرت خورد زمین چون خیابون حسابی خیس بود...جوری بهمون عصبانی بود که منو مانی دوباره درای ماشینو بستیم...یه فوشایی میداد که نگو...خخخخ...باید ببخشید نمیتونم اون فوشا رو بنویسم...خوب..دو نفر اومدن از زمین بلندش کردن بازم جیغ میزد فوش میداد...مانی از تو ماشین گفتش (حاجی چی شده؟..جریان چیه؟)...ولی ایشون فقط با صدای بلند فوش میداد...پیرمردا وختی عصبانی میشن فوش میدن خیلی بامزه میشن...خوب...یه ذره بعدش یه موتوری اومد یه آقای جوون بود..آدم باادبی بود...درومد قضیه رو گفت به مانی...حالا قضیه چی بود...اون موتوری بود که بهتون گفتم واستاده بود تو پیاده رو بخاطر بارون...وختی مانی داشت میرفت زده بود به آب بعدش یه سونامی رفته بود رو پیرمرده...آخی...بعدش اون آقاهه که قضیه رو برامون گفت پشت سر ما بوده میبینه که چی شده...آقاهه گفت وختی داشته تعقیبتون میکرده فقط دوبار خورده زمین با موتور بعد بازم پاشده دنبالتون کرده...یه بارشم که جولو خودمون زمین خورد...خدایی غصم شد براش...خوب...مانی از تو ماشین درومد بهش گفت(حاجی منکه اصلا ندیدمت ..میخای یه لباس برات بخرم)...بعدش پیرمرده با استفاده از کلمه لباس چندتا فوش حرفه ای به مانی داد...خلاصه..مانی بهش گف داداشم حالش خوب نبوده باید میرسوندمش بیمارستان...ولی من حالم اونجورام بد نبود..ولی مانی مجبور شد دروغ بگه..البته مانی مجبور نباشه بازم دروغ میگه...منم خودمو یه ذره بی حال نشون دادم...هرجوری بود پیرمرد قصه ما آروم شد..وختی داشت میرفت بازم هی فوش میداد ولی دیگه داد نمیزد...خوب...ممنون خاطرمو خوندین...و..ایستاده بود همچنان ..خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

بازم سلام...نمیدونم اینو قبلا زدم یا نه..اگه تکراری بود ببخشید...اگه نبود بازم مخلصتونم...و اینکه معذرت میخام که وبلاگم حس و حال قبلنا رو نداره...ولی تا اونجا که میتونم ادامش میدم...ممنون مرسی تشکرررررر

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 14:29

صفحه بندی