خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

چشاش گرد شد دهنش باز موند..بی حرکت وایساد...

سلام دوستای گلم..عزیزای دلم...خوبین؟...باید خوب باشین وگرنه دلخور میشم...خیلی خوب...احتمالا خاطره طولانی نباشه...خوب..امروز تا اونجا که یادمه امروز جمعه بود...امروز از قبل ظهر تا غروب رفته بودیم پارک جنگلی میلان...من اول فک میکردم پارک جنگلی میلاد اسمشه ولی میلان اسمشه...کلاس گذاشتن دیگه...میلان...یه جایی نزدیک شهر خودمونه...جای خوبیه...یه رودخونه داره که خیلی کم عمقه ولی عرضش طولانیه...کلی درخت هم داره..خلاصه...با دو تا دیگه از خونواده های فامیل بودیم...ما کلا یه عادتی داریم پسر مجردا توی مسافرت یا بیرون رفتنیا معمولا خیلی موقه ها از خونواده ها فاصله میگیرن یعنی نه اینکه منزوی باشن...اینجوری بهتره..خوب...مانی و من و علی و چندتا دیگه از آقایون مجرد رفته بودیم کنار رودخونه ..قالیچه انداختیم و چایی و وسائل سرگرمی..خوب..یه درخت کنار(konar)...همون سدر..(sedr)...بالاسرمون بود...خوب...داشتیم حرف میزدیم ..علی روبروم نشسته بود...داشت حرف میزد...من و مانی هم روبروش بودیم...بعد همینجور که علی داشت حرف میزد...چشاش گرد شد دهنش باز موند...بی حرکت وایساد...وا...من و مانی برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم....بقیه هم نظرشون رفت به اونطرف...بله...یه گله گاومیش بزرگ بالا سرمون بودن...ما کنار رودخونه بودیم...جایی که ما بودیم سطحش پایین بود گاومیشا از روی بلندی داشتن تماشامون میکردن..بعدش هی بیشتر شدن..مثل فیلما که گروه گیر میفتن تو تله بعدش دشمنا ضرت ضرت از پشت تپه بیرون میان گروه محاصره میشه...همونجور محاصره بودیم...هممون ترسیده بودیم...فک کنم من بیشتر از همه ترسیده بودم...همین الانم استرس میگیرم فکرشو میکنم...چندتاشون نزدیک شدن مام هممون بی حرکت موندیم چون ممکن بود گاومیشا خر شن حمله کنن...ولی زیاد طول نکشید...صاحبشون اومد با داد و سنگ از اونجا دورشون کرد رفتن...اتفاقی نیفتاد...همه چی عادی شد...ولی اونموقه که گاومیشا اومدن یه اتفاق جالبی برام شد...داداش جان مانی دستمو گرفت بعدش اومد جولوم وایساد منم پشتش قایم شدم...کتفاشو گردنشو مثل موقه هایی که میخاد دعوا کنه داشت گرم میکرد و خیره بود به گاومیشه ای که از بقیه نزدیکترمون بود...ممکن بود اگه گاومیش حمله میکرد مانی هیچ گوهی نخوره...ممکن بود یعنی حتما بود...نتونه کاری کنه..چون گاومیش اندازه تراکتور زور داره...ولی مانی میخواست مواظب من باشه...خوب...برام خیلی حس خوبی داشت...ادامه مطلب اولین ترول که ساختم رو زدم...یه ذره ناشیانه درستش کردم ولی چون اولیه دوسش دارم...خیلی خیلی پیش ساختمش ولی الان به چشمم خورد...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 14:29

صفحه بندی