ما را از حلولا نجات بده
...یعنی ورم کردم تا اونروز و امتحانات گذشت...
سلام دوستای گلم...خوبین که...خوب...یه بعداز ظهر خیلی خسته کننده و کسل بود...حوصله خونه موندن نداشتم...اصلا نداشتم...اونم وسط امتحانات...پیش خودم گفتم بهتره برم پیش زاگرس...من خییییلی کم پیش میاد که برم دم خونه دوستام...مگه اینکه خیلی ضروری باشه یا مثل اون روز یه روز خسته کننده باشه...رفتم...زاگرس از پشت آیفون گف..(نه هانی نمیتونم بیام بیرون درس دارم)..گفتمش(ای بابا درسو همیشه هست ولی تفریح فرصتش کمیابه)..نه..اصلا قبول نمیکرد یه ذره بیاد بیرون...همش هی ایرور میداد..منم رفتم خونه دوچرخه سوار شدم رفتم سمت خونه آرین اینا...همش دعا دعا میکردم مامانشون آیفون جواب نده...دعاهام مستجاب شد...خداروشکر...آریا بود...گف..(سلام هانی خوبی؟)...گفتمش(سلام باکلاس..نه اصلا خوب نیستم)...گف(چی شده؟)..گفتمش(حوصلم سررفته یه ذره بیا بیرون زود دوباره برو خونه)...گف(نه هانی نمیشه فردا امتحان دارم باید آماده شم)...گفتمش(ای خداااا...نمیخاد..به آرین بگو بیاد)...رفت که بگه..ولی باز خودش اومد پشت آیفون...گف(هانی شرمنده ..میگه درس دارم بزار یه وخت دیگه)...وااا...اینام که ایرور میدن که...اصن آرین که دیگه شده بود مثل بعضی رئیسای ادارات که اصلا منشیش جاش حرف میزنه خودشو که اصلا کسی نمیتونه ببینه...خلاصه از بی حوصلگی داشتم صدای بز درمیاوردم...یعنی ورم کردم تا اونروز و امتحانات گذشت...خلاصه...جونم براتون بگه که یه روزی بود وسط تعطیلات...قبل از ظهر بود...آیفون زد پدیا جواب داد...بعدش سلام کرد کلی خندید ..فهمیدم آرین اینا اومدن دارن سربسر پدیا میزارن..الان بهترین موقس هانی...پدیا گف(برو دم در سه تا الاغ کارت دارن)...رفتم آیفون...آیفون اپل نه..آیفون خونه...خوب...خودشون بودن...سلام و اینا..گفتمشون..(نه بچه ها شرمنده..گلاب به روتون درس دارم)...تعجب کردن خیییلی...خلاصه بااینکه از خدام بود برم بیرون باهاشون ولی پا بر سر نفسم نهادم موندم خونه تا حالشونو بگیرم...ده دیقه صبر کردم...یه بادکنک پر آب کردم رفتم از خونه بیرون...سه تاشون توی پارک نشسته بودن...منم ازونجا که دوازده دوره کماندویی گذروندم یواش و چریکی از لابلای درختچه تزئینیای پارک رفتم پشت سرشون...نامردا داشتن غیبتمو میکردن و از بی معرفتیم میگفتن...آریا فوش بد داد ..یادمه...بی خیال اشکالی نداره...رفتم نزدیکشون این بادکنکه رو عین نارنجک زدم وسطشون همشون خیس شدن ...برگشتن منو دیدن...اول کلی بهشون خندیدم...آرین گف(تو که درس داری برو سر درسات)..گفتمشون(فک کردین من مثل شما نامردم؟...بی معرفتم؟..شتر تو صورتم تف کرده؟...فک کردین مثل شما دوستامو فراموش میکنم؟...فک کردین میمونم..؟...عنترم؟...گاوم؟...خوکچه هندیم؟)..خلاصه دیگه طاقتشون نبرد دنبالم کردن...ولی زود همه چی عادی شد...خوب..بچه ها درسته که درس خیلی مهمه و باید حتما آدم درساشو بخونه..ولی خدایی اونروز خیلی احتیاج داشتم با یه دوستی رفیقی چیزی حرف بزنم...دوست و رفیق زیاد دارم ولی این سه تا گاومیش رفیق پایه هامن دیگه...شانس نداریم که...خوب...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...درساتونو بخونین...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش