ما را از شیطان نجات بده
...سلام 1 صب بخیر...
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...کجایین؟...نیستین...خیلی خوب..اول از کاپشن مانی باید بگم...یه کاپشن باحال خریده بود...مدل عجیب غریبی داشت...واقعا باحال بود...اصن مانی بهش افتخار میکرد و هی پزشو میداد...خوب..صب بود منم میخواستم تشریف ببرم مدرسه...من آماده بودم...داداش مانی بیدار شده بود و میخواست لباس بپوشه ...پوشید...بعدش میخواست اون کاپشن باحاله رو بپوشه...پوشیدش...ولی دست نگهدارید دوستان...وسط پوشیدن موند...دیدین بعضی وختا آدم تو لباسش قاتی میکنه انگار گیر میکنه و حالت ضایعیه؟...منکه زیاد اینجوری شدمه...خوب...مانی هم توی همچین موقعیتی گیر افتاده بود..هی دستشو میپیچوند ...رد نمیشد..گردنشو بیرون میاورد باز گیر میفتاد...اولش من بی محلی کردمش...ولی دیدم قضیه جدیه...مانی بدجور گیر افتاده...باید میدیدینش...هرکاری میکرد نمیتونست خودشو نجات بده...یعنی اونجور که مانی گیر افتاده بود میخواستم اسم این خاطره بزارم در کمند اهریمن ولی نظرم عوض شد بخدا...خوب..رفتم کمکش...گفتمش(بزار ببینم)...گف(نعععع..الان درست میشه)...ولی نه نمیشد...بهش گفتم(نفس که میتونی بکشی)...آخه بچه ها من وختی اینجوری میشم نفس کشیدنم سخت میشه ...چیزی نگفت...ولی وختی خوب بهش دقت کردم اونجور که مانی گیر افتاده بود شبیه لاکپشت شده بود...کاپشنه مثل لاکش بود خودشم که توی کاپشن بود....خندم گرفت...اون هی زحمت میکشید من هی میخندیدم...خییییلی اوضاع خنده داری بود...دیگه مانی خسته شد افتاد زمین...من داد زدم...(عموووو جاننننننن)...عموجان با زنعموجان اومدن...اونام سعی کردن مانی رو نجات بدن ولی نمیتونستن...من ازینور کشیدم..ازونور کشیدم اصن نمیشد..عموجان میکشید..نمیشد..مانی کلا گره خورده بود...فقط عین لاکپشت سرشو از توی یخه کاپشن یه ذره درمیاورد یه ذره نفس میکشید دوباره برمیگشت داخل..حسابی زندانی شده بود...حتی زنعمو جان با پنجه های آهنینش هم نتونست نجاتش بده...آخرش زنعموجان رفت قیچی گندهه رو آورد..یه قیچی قدیمیه تو جهیزیش بوده...مانی راضی نبود کاپشن پاره بشه...ولی غلط کرده باید راضی باشه...خلاصه کاپشن رو پاره پاره کردن تا مانی بیرون اومد از تو لاکش...تا اونجا که یادمه زیپ کاپشن دو سه جا گیر کرده بود توی کاپشن...واسه همین حالت گره خورده پیدا کرده بود...اینم از کاپشن مانی...خوب..وختی رفتیم با ماشین که بریم مدرسه زاگرس دم در خونشون بود....سلام زاگرس صب بخیر...خوب..و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش