خرید بک لینک

به نام خداوند بخشنده مهربان

...اون به گربه ها غذا میده و براشون اهمیت قائله...

سلام دوستای گلم..عزیزای دلم...خوبین؟..خوشین؟...سلامتین؟..خوب..ایندفه میخام براتون یه خاطره تعریف کنم که بنظر خودم خاطره خوبیه خدایی...خوب...مامان خاله من سنش بالائه...اون با همه مهربونه و خوشرفتار...خوب..اون توی دوست و آشناهاش چندتا دوست داره که همسن خودشن...حالا یه ذره اینور اونور...یکیشون یه خانومیه که پیرزنه و خودش تنهایی زندگی میکنه بیچاره...نه اینکه بچه هاش نمیخانش...خودش غرور داره و اینجوری میخاد...ایشون یه ذره فراموشی داره..منظورم آلزایمر نیست....مثلا بعضی وختا چیزا یادش میره...خوب..مامان خاله من بعضی وختا میره خونش...اون هوای آشناهای قدیمیشو داره و تا اونجا که میتونه بهشون رسیدگی میکنه...منم بعضی وختا میرم باهاش...اصن خونشون که میرم یه آرامشی داره اونجا...اون به گربه ها غذا میده و براشون اهمیت قائله..مثل مامان خاله من که به گنجشکا غذا میده...یه دفه جادوگر نباشن اینا...توبه توبه..خدا منو ببخشه...فقط شوخی بود...خوب...یه بار رفته بودم با مامان خاله اونجا...خونشون دو سه خیابون از ما اونورتره...بعدش مثل همیشه ایشون ویتامین ch..و...ویتامین p...بدنمو تامین کرد...همون چیپس و پفک منظورمه...اصن نود درصد مامان بزرگا اینجورن...بنظر من خیلی خوبه...بعدش ایشون خواست نماز بخونه...قبول حق ایشالله....مامان خاله یواش در گوشم گف(هانی میخاد نماز بخونه برو کنارش من میخام حیاط جارو بزنم براش اگه متوجه بشه نمیزاره حیاطشو جارو کنم)...تعجب کردم ..گفتم(باشه..ولی آخه)...گف(هیسسسس هیچی نگو برو کنارش ولی نخندی که خدا ثواب بهت بده)...منم که باشه چشم حتما...خوب...رفتم توی اتاق که میخواست نماز بخونه...شروع کرد...داشت نماز میخوند منم ساکت...بعدش رفت رکوع...بعدش همونجور که رکوع بود گف(اینجا چی باید بگم؟)...اولش جا خوردم...ولی آمادگی قبلی داشتم...اصن خنده نیومد تو گلوم...گفتمش(سبحان ربی العظیم و بحمده)...اونم ادامه داد بازم داشت میخوند که گف( اینجا چی باید بگم؟)..منم گفتمش...خلاصه کنم براتون...کلا دیگه تمرکز کرده بودم که یه دفه خودم قاطی نکنم...دیگه نمازشو خوند...بعدش مثل همه مامان بزرگا موهامو ماچ کرد منم دستشو ماچ کردم...بعدش دیگه موقه رفتن خودمو پر رو کردم ازش پرسیدم...(خاله اگه کسی پیشت نباشه چطوری نماز میخونی؟)...خندید هیچی نگفت...ولی بهم شیرینی داد منم قبول کردم...بعدش تو راه خونه مامان خاله بهم گف که وختی کسی نباشه یادش بره سوره ..قل هو الله احد..میخونه این سوره اصلا از یادش نمیره...خوب...ولی دوستای خوبم...وختی داشتم کلمات نمازشو براش یادآوری میکردم اصن انگار همه چیو فراموش کرده بودم...مشکل نداشتم...همه جا سبک و سرحال بود...مثلا یه اتاق کوچیک که ولی بزرگ باشه....خوب...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 8:32

صفحه بندی