ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم...خوبین که...خیلی خوب...یعنی الان اینقد حال ندارم که نگو و نپرس...اصلا بی حوصله شدم عین سیر و سرکه...خوب...ولی پیش خودم گفتم هانی بیا الان که خیلیه خیلیه خیلی بی حوصله ای بنویس ببین چطور میشه...خوب...قبلا براتون از خواب دیدنام نوشتم...که گفتم خیلی خوابای طبیعی میبینم عینه عینه واقعیت...حالا من تو این خوابام چندتا شخصیت ثابت دارم که هرکدومشون بعضی وختا سروکلش پیدا میشه...کلا توی خوابای من...چهار شخصیت ثابت هست...بیکارن دیگه...خوب..دوتاشون بد و ترسناک هستن...اونا هیچ...یکیشونم شخصیت خوبیه...اونم هیچ...ولی یکیشون که خیلی برام عجیب و جالبه یه شخصیت خنثی هستش...الان میگم واستون...حدود شیش هفت سالم بود که اونو توی خوابام دیدم...رنگش عین همین عکس زیبا و دل انگیزیه که زدم اول آپ...اندازش به اندازه کف دست خودمه...یعنی کف دست که میگم یعنی طول انگشتامم باید حساب بشه...اون یه سوسک دسشوییه...ولی کلی بزرگتر از بقیه سوسکائه....من دفه های اول که میدیدمش فک میکردم واقعا واقعیه و حمله میکردم که بکشمش...با دمپایی میزدمش هیچیش نمیشد...با سنگ میزدم همینطور...هرکاری میکردم نمیمرد...هنوزم حرصمو درمیاره...چندبار با ماشین رفتم سرش بازم نمرده ...تازه از ماشین بالا اومد ...اومد داخل ماشین...توی خواب البته میگم هااان...توی خواب بعضی وختا میبینمش...ببینین ..من یه عادتی دارم سه سوت واسه جونورا و حیوونا اسم انتخاب میکنم ولی واسه این سوسکه هنوز اسمی انتخاب نکردمه...همین اسم شیطان شب رو هم همین الان واسه آپ نوشتم...ربط چندانی با سوسکه نداره...خداییش آزاری برام نداره...حمله بهم نمیکنه...فقط خودشو بهم نشون میده ...این منم که آزار دارم میخام هرطوریه بکشمش آخه رابطه منو با سوسکای دسشویی میدونین که...خیییییییییلی ازشون بدم میاد...همیشه هم میزنم میکشمشون...ولی این یکی که توی خوابامه رو نمیتونم بکشم...یعنی میزنمش...میسوزونمش...لهش میکنم...هر بلایی بگی سرش درآوردم ولی نمیمیره که نمیمیره...خوب...یعنی دوستای خوبم...بنظر شما این سوسک گنده که اصلا نمیمیره از کجا اومده توی خوابای من؟...اصلا حرف حسابش چیه؟...اصلا از کجای ذهنم میاد یا کجای ذهنم قرار داره...؟...واقعا نمیدونم...خوب...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش