ما را از شیطان نجات بده
آقاهه اصلا آتیش گرفت از عصبانیت...
سلام دوستای عزیزم...خوبین؟...خیلی خوب...پارسال بود ...یه روز صب بود که میخواستم برم مدرسه...مثل همیشه مانی منو میرسوند مدرسه...البته یه بوق دم در خونه زاگرس اینا...بعدش زاگرس میومد اونم با ما...مثل همیشه...خوب..زاگرس اومد سوار ماشین شد که دیگه مانی ببردمون مدرسه...هر وخت میخام مانی رو اذیت کنم بهش میگم..بااین هیکل و ادعات تازه شدی راننده شخصی من...اصلا آتیش میگیره...خوب...میخواستیم بریم دیگه که یه آقایی که همسایمون هستن ..یعنی از سمت راست دو سه خونه ازمون فاصله دارن...سنشم دو سه سال از مانی بزرگتره...خوب..دیدیم داره میاد سمتمون...به مانی گف..(چند لحظه بیا بیرون کارت دارم)...مانی که کلا دکترای شر شناسی داره...گف(این مثل اینکه اول صبی کتک میخاد..شما همینجا بشینین اصلا بیرون نیاین مخصوصا تو هانی)...من و زاگرس شدیم استرس...رفت بیرون از ماشین آقاهه رو گف(بفرما آقای فلانی)...آقاهه گف(ببین تا حالا ما کسی به ناموسمون نگاه بد نکرده)...مانی گف(اگه نمیگفتی فک میکردیم فقط ما اینجوریم)..آقاهه عصاب شد گف(زنم گفته تو بعضی وختا میای پشت بوم خونه ما دید میزنی زنمو)...مانی گف(حتما اشتباهی شده من اصلا پشت بوم نمیرم)...آقاهه گف(نه..زنم اشتباه نمیکنه میگه تو رو چندبار دیده پشت بوم)..مانی یه کم قیافشو بی تفاوت کرد گفت(من زنتو دیدم چیز مالیم نیس که کسی بخاد اصن نگاش کنه ..صرف نمیکنه)...من و زاگرس که داخل ماشین بودیم خندمون گرفت..آقاهه اصلا آتیش گرفت از عصبانیت..گفت(تو بی آبرویی تو نجسی)...مانی خیلی آروم باهاش حرف میزد و سعی میکرد آرومش کنه...منکه از اینهمه سعه صدر مانی تعجب کرده بودم...نمیدونم سعه صدر یعنی چی دقیق ولی میدونم یه چی تو مایه های صبر و ایناس...آقاهه رفت..مانی اومد داخل ماشین...اولین بار بود مانی موقعیت دعوا داشت ولی دعوا نکرد....راه افتادیم...توی راه که داشتیم درباره آقاهه حرف میزدیم مانی گف..(بین خودمون بمونه پسرا ولی من میدونم کیه میره پشت بومشون)...جولو زاگرس نگفت...شب که شد بهم گفت...چش چرونه قصه ما پسرخاله خوده اون آقاهه بود...آخه مانی آمار همه منطقه رو داره...منم که کاری نکردم فقط چند روز بعد روی یه کاغذ چند جمله نوشتم...(((سلام...رفتار پسر خاله محترمتونو چند روز زیر نظر بگیرین..محله ما محله خوشنامیه..خوب نیست بدنام بشه..ممنون)))...بعد انداختم خونشون...چند روز بعد مانی خبر دعوا و کتک کاری اون آقاهه و پسرخالشو که دقیق خونشون پشت به پشت هم بود رو برامون تعریف کرد...ولی من نفهمیدم چرا اون خانومه فک کرده بود مانی میره پشت بومشون؟؟..خوب دیگه..جوابش مهم نیست...خوب..و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم..مرسی
امیدوارم تکراری نباشه احساس میکنم قبلا اینو زدم..خلاصه تکراری بود به بزرگواری خودتون معذرت میخام
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش