خرید بک لینک

ما را از شیطان برهان (ایندفه آخرشو ادبیاتی گفتم)

..یه ذره نیگاش کردم هیکلش گنده بود صرف نمیکرد ادب یادش بدم...

خوب خوب خوب...سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...تنبل بی مسئولیتتون اومد..هورااااااا...خوش اومدم...خیلی خوب لوس بازی بسته...ببخشید خیلی دیر دارم مینویسم...وضعیتمو که میدونین دیگه..ببخشید کلا...خوب..میخاستم درباره اون جمله قشنگه که از ملیناجان یاد گرفتم بنویسم...کدوم جمله؟..اگه بخونین متوجه میشین...رفته بودم مدرسه..نمیدونم کلاس تقویتی بود یا امتحان..یادم نیس...فقط میدونم مدرسه خلوت بود..همه آینده سازای این مرز و بوم نیومده بودن..در حد چندتا کلاس فقط اومده بودن که مام جزئشون بودیم...من یه مدتی بود اون جمله که از ملینایاد گرفته بودم توی ذهنم بود عقده شده بود چون موقعیتی که ازش استفاده کنم برام پیش نمیومد...موقه استراحتمون بود...واستادم دم در کلاس خودمون ...هی به شاگردا نیگا میکردم...باید یکی پیدا میکردم که خانوادش ادب یادش ندادن که من یادش بدم...خلاصه...یکی از نزدیکم رد شد..گفتمش(بینجا بینم)..اومد..یه ذره نیگاش کردم هیکلش گنده بود صرف نمیکرد ادب یادش بدم...گف(بفرما)گفتمش(هیچی بابا فک کردم یکی دیگه ای)یه ذره چپ چپ نیگام کرد رفت...بازم چندتا دیگه رد شدن ولی اونی نبود که من میخواستم ادب یادش بدم...بالاخره یکی رد شد که مناسب ادب یاد دادن بود...گفتمش(هوی..بینجا بینم)...گف(من؟)..گفتمش(آره تو..بیا)..اومد گفت(سلام بفرما آقاهانی)..وا اینکه بیچاره با ادبه اسممو هم که بلده...خوب...گفتمش (مثل اینکه خونوادت ادب یادت ندادن من باید یادت بدم)..هنک کرد..گف(چی؟؟)..گفتمش(به آدم یه بار میگن..فهمیدی یا بازم بگم)..گف(منکه خدانکرده حرف بدی به شما نزدم)...گفتمش(حرف مفت نزن وگرنه اینقد میکشمت تا بمیری)..یه ذره موند خندش گرفت..گف(خودت میفهمی چی میگی؟)...آهان..حالا شد...گفتمش(به من میخندی؟..من نمیفهمم چی میگم؟..مثل اینکه خونوادت ادب یادت ندادن من باید یادت بدم)...گف(متوجه منظورتون نمیشم)..گفتمش(منظورمون واضحه..خونوادت ادب یادت ندادن من باید یادت بدم)...گف(یاد بده ببینم چجور میخای یاد بدی)...منم طبق عادت مشت اولیو رفتم تو دلش..خم شد...اومدم گردنشو بگیرم دلم پیچید درد گرفت..نگو اونم مشت زده به دلم...خوب..دعوا شرو شد..لامصب کوچولو موچولو بود ولی زورش خوب بود...دو بار منو زد به دیوار ولی من ذاتا کتک خورم خوبه مقاومتم زیاده..چندتا مشت به سر و کلش زدم..اونم بی جواب نموند اونم خداوکیلی خوب دعوا میکرد..چندتا از بچه ها جدامون کردن من هی داد میزدم (مثل اینکه خونوادش ادب یادش ندادن من باید یادش بدم)...خیلی خوب...دم دفتر بودیم..آقای مدیر وختی دلیل دعوامو ازم پرسید گفتمش(خونوادش ادب یادش نداده بودن من باید یادش میدادم)...آقای مدیر گف(من فلانیو میشناسم خیلی پسر با ادبیه تا حالا بی ادبی ازش ندیدم)..سرتونو درد نیارم من هی یه جمله درمیون این جمله خونوادش ادب یادش ندادن من باید یادش بدمو میگفتم...هیچی دیگه..من مقصر شناخته شدم...اصلا قدر آدمو نمیدونن منو بگو که خونوادشون ادب یادشون ندادن من یادشون میدم..والله...خوب...ادامه زدم...دوستون دارم...ببخشید دیر آپ زدم..قول میدم ازین به بعد بیشتر بنویسم..قوله قوله قول..قوقولی قوقول...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت..هانی هستم...مرسی

برچسب: زندگی,روزمره, نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی