خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

..سوار شد منم گازشو گرفتم...

سلام دوستای عزیزم...خوب...مال خیلی وخت پیش نیست...یعنی خیلی ازش نمیگذره...خوب...مثل خیلی وختای دیگه رفته بودم باغ داشتم برمیگشتم...ولی بقیه مونده بودن باغ من حوصلم سررفته بود میخواستم برگردم...با موتور برگشتم...شبیه این موتور توی عکس نیست ولی کار رو راه میندازه...خوب...داشتم میومدم دیگه...وسطای راه برگشتن بودم اونجا که کانال مصنوعی مرکزی شاخه شاخه میشه...اونجا خیلیا شنا میکنن..ممنوعه هاااا..ولی بازم شنا میکنن...اتفاقا از روی تابلوی شنا ممنوع شیرجه میزنن و کنار تابلوی شستن وسائل نقلیه و فرش و لباسهای شخصی ممنوع هم ماشین و فرش میشورن..خوب..همونجا بودم که دیدم یه پسره ایی داره به شدت و با تمام وجود فرار میکنه...چندنفرم دنبالش بودن...نزدیک من داشت میومد ..داد زد(شیر مادرتتتتتت کمکککککک...به دادم برسسسسس)..منم که زورو...رسید به من بازم میگفت توروخدا و التماس منم گفتمش (بپر بالا)...سوار شد منم گازشو گرفتم..اصلا گاز موتورو چروندم دیگه...عین موشک رفتم...فقط یادمه سنگ پرت میکردن ازمون...ولی به خیر گذشت...الان که فکرشو میکنم میبینم کار احمقانه ای کردمه...خوب..کلی ازشون دور شدیم..گفتمش(حالا چرا دنبالت بودن؟)...یه کم موند گفت(پولامو دزدیده بودن)..منم واقعا متاسف شدم ..بهش گفتم(اشکالی نداره مهم اینه که حال خودت خوبه)...سنش حدود دو سه سال از من کمتر بود یه پسر سیاسوخته بود معلوم بود همش توی آفتاب از خونه میره بیرون...بعدش یه ذره فکر کردم...صب کن ببینم...پولاشو بردن و بعدش دارن تعقیبش میکنن؟؟...یه جوریه قضیه..ازش پرسیدم(چطور میگی پولاتو بردن بعدشم دنبالت کردن ..نمیشه که)..گفت(آهان آهان همینجا خوبه ..همینجا پیاده میشم)..ترمز کردم..پیاده شد .منم پیاده شدم..به حالت جدی بازم سوالمو ازش پرسیدم ..پررو پررو گفت(به تو ربطی نداره برو گم شو تا نزدمت بچه سوسول)...چی؟من کمکش کردم بعدش بهم میگه بچه سوسول؟؟...رفتم سمتش یه مشت زدم تو دلش خم شد گردنشو گرفتم آوردم بالا هلش دادم زدمش زمین...حمله کرد طرفم..یکی دو مشت زد به پهلوهام منم با لگد زدم به پاش ..خلاصه یه دعوای کوتاه اتفاق افتاد ولی کلا من توی دعوا خیلی بهتر بودم...اون هیچی نبود...خوب..دعوا تموم شد..گفتمش..(یا میگی جریان چیه یا برت میگردونم پیش همونا)..خلاصه..افتاد به التماس...بدجور التماس میکرد ..دلم براش سوخت...بچه ها اون پسر پولای اونا که دنبالش بودنو دزدیده بود...وختی داشتن شنا میکردن رفته بوده سر لباساشون و جیباشونو خالی کرده در رفته...گفتمش(احمق میدونی با اینکارت من دیگه تا مدتها نمیتونم ازونجا رد شم؟)..هی میگفت غلط کردم و اینا...نمیدونستم چی بگم...بی خیالش شده بودم...گفتمش(قول بده دیگه هیچوقت دزدی نکنی)..اونم درجا قول داد ..ولی چشاش تابلو بود داره دروغ میگه...من میدونم بازم به اینجور کارای اشتباهش ادامه خواهد داد...اسمشم نپرسیدم و اونو دوست خودم نمیدونم ..به هر دلیلی هم که دزدی کرده باشه بازم اونو دوست خودم نمیدونم...خوب...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم..مرسی

برچسب: سوسول, نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی