ما را از شیطان نجات بده
...اصلا نود درصد انرژی روانی خودمو از دست دادم...
سلام دوستای گلم ...عزیزای دلم...چه خبرا؟...خوب..شروع کنم برم خاطره تعریف کنم چون احتیاج زیادی به مقدمه نداره...خوب...یه بار داشتم از یه محله ای اطراف محله خودمون رد میشدم که چندتا پسر دم در یه خونه نشسته بود کنار هم...به هم چسبیده نشسته بودن...خوب..من توجهی نکردم...داشتم میرفتم که اونیکه وسط نشسته بود بهم سوت زد گفت(هوی جوجه رنگی)..محل ندادم..بازم صدا زد(هوی تل مل مگه با تو نیستم)...تل مل؟؟...با منه؟؟..(tel mel)..توی شهر ما توی اصطلاحات بی ادبی..تل مل..یعنی بچه خوشکلی که استعداد از خودگذشتی منفی برای همه رو داره..میفهمین که چی میگم...بلانسبت همه ..واقعا معنی زشتی داره که مطمئنم الان همتون متوجه شدین...خوب..بهم خیییییلی برخورد...برگشتم رفتم سمتشون...هم سن خودم بودن از پسشون میتونستم بربیام..واستادم بالاسرشون اونام بلند نشده بودن...گفتمش ..(چی گفتی؟)...گفت..(گفتم تل مل)...گفتمش..(تل مل خودتی با همه اعضای خونوادت)...جاخورد..فک نمیکرد اینجوری بهش بگم...میدونستم تهش دعوا میشه کاملا آماده بودم...بعدش اون پسره که بهم حرف بد زده بود بلند شد...واااااااای...این چه وضعیه...قدش خیلی بلند بود...سنش اندازه من بود تقریبا ولی خیلی بلند بود...هر چی نگاش میکردم تموم نمیشد..نمیرسیدم تهش...بخدا کف سرم تا زیر سینه اون بود...اصلا نود درصد انرژی روانی خودمو از دست دادم...وختی نشسته بود قد بلندش معلوم نبود ولی وختی بلند شد معلوم شد چقد قدش بلنده...انگار عضو تیم ملی بسکتبال بود...خدایا اینو چیکار کنم...خوب..دو قدم جلو اومد..منم عقب نرفتم..برعکس دو قدم جلو رفتم که خیلی نزدیکش بشم...چون عمومش ناصر یادم داده اگه با یه بزرگتر یا یه قد بلند دعوام شد سعی کنم نزدیکش بشم که نتونه درست از دستاش استفاده کنه...توضیحش مفصله...این نکته ضعف قد بلندای عزیزه...خوب..گفت(اینی که گفتی یه بار دیگه بگو)..گفتمش(مثه اینکه خیلی خوشت اومده از حرفم)...گفت(مثل اینکه بدجور کتک میخای)..گفتمش(حال و روز تو که بدتره)..خلاصه داشتیم ازین ضرت و پرتا میگفتیم که آرین آریا و زاگرس و دوتا دیگه از بچه ها پیچیدن تو اون محله...گل از گلم شکفت ادعام خیلی رفت بالا...هل دادم به سینش گفتمش(گول لنگاتو خوردی مثه اینکه زرافه هم لنگاش درازه)...بعدش دیگه مراسم دعوا شروع شد...ولی زیاد طول نکشید دوستای من منو گرفتن دوستای اونم اونو گرفتن که دعوا دسته جمعی نشه...ولی من از رو نمیرفتم هی داد میزدم(ولم کنین تا حسابشو برسم پررو نشه)..ولی بچه ها الکی میگفتم تهه دلم میترسیدم خدایی..خخخخ..خوب..این خیلی خوبه دوستایی داشته باشی که وختی کنارتن از هیشکیه هیشکی نترسی...خیلی حس خوبیه...خوب..ادامه زدم..و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم ..مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش