مانی را از دعوا نجات بده
(بیام پایین؟؟)
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...اول بگم شرمنده خیلی دیر دارم آپ میکنم...راستش یه کم بی حوصله میشم بعضی وختا...خیلی خوب...این خاطره از خودم نیس...از داداش جان مانی هستش...زود شروع کنم به تعریفش...خوب..این مانی وختی جوونتر از اینی بوده که الان هست بلا ازتون دور باشه خیلی ادعاش میشده...الانم ادعاش زیاده ولی نه اندازه اونوقتاش...بنابرین دعوا زیاد میکرده...کار اشتباهیه...خوب...بدنسازی هم که تمرین میکرده و هیکلش گنده بوده برای همین معمولا توی دعواهای دسته جمعی اونم میبردن با خودشون...آخه قدش بلنده صورتشم یه ذره عصبانیه...ولی دلش دل گنجیشکیه بخدا...خوب...اینا قرار دعوا میزارن با یه گروه دیگه که اونام مثل خودشون اهل دعوا بودن...قرارشونم یه جایی خارج شهر میزارن...خلاصه عین فیلما با ماشین بصورت گروهی میرن تا دعوا کنن...وختی میرسن گروه مقابلشونم میان...بعدش اینا در مقابل هم صف آرایی میکنن...آرایش جنگی میگیرن خیر سرشون...خوب...یه چیز عجیبی اونجا بوده...چی؟..میگم...اون گروه مقابلشون یه لیدر داشتن که سنش کلی از همشون بزرگتر بوده...اون توی ماشین نشسته بوده و بیرون نمیومده...ظاهرا ایشون رو برای موقع ضروری بعنوان سلاح مخفی نهایی با خودشون آورده بودن...مانی میگه...سرش گنده بوده..سیبیلای بزرگی هم داشته...صداشم کلفت و ترسناک بوده...میگه..دیدیمش روحیمونو باختیم...اصلا از ظاهرش معلوم بود هممونو حریفه...افراد گروه مقابل...غلوم شیخ...صداش میکردن...خلاصه...دعوا شروع شده...این بزن..اون بزن...این بخور ..اون بخور...چوب بکش...چوب نکش..فوش بده..فوش بخور...نعره بزن...جیغ بزن...خلاصه خر تو خر میشه و بین دعوا این آقای غلوم شیخ...بعضی وختا با یه صدای مخوف داد میزنه...(بیام پایین ؟؟)...این افرادشم میگن..(نه غلوم شیخ تو همونجا بمون..خودمون بستشونیم)...خوب..بازم توی دعوا داد میزنه..(بیام پایین خونشونو بمکممممم؟؟؟)...اینا میگن..(نه غلوم شیخ اینا ارزشی ندارن تو بزنیشون..خودمون داغونشون میکنیم)....خوب...مانی میگه همش میترسیدیم این اژدها از ماشین نیاد بیرون بکشدمون...خوب..بالاخره دعوا تموم میشه و مانی اینا برنده میشن...بعد از یه دعوای سخت...اونام فرار میکنن...غلوم شیخ میمونه و اینا...غلوم شیخ داد میزنه..(سمت من نیایین نمیخوام خونتون بیفته گردنم)...اینا جرئت نداشتن نزدیک بشن...آخه واقعا ترسناک بوده...مانی هرجوریه جرئت میکنه و میره نزدیک و در ماشین باز میکنه...وای خدای من...غلوم شیخ داد میزنه...(دست بهم نزنین که داغون میشم)..میدونین چرا...خوب..چون ایشون یک آدمی بودن که معلولیت مادرزادی داشتن...دست و پا و بدن خیلی کوچیکی داشتن...پاهاش بهم پیچیده...نمیتونستن راه برن اصلا...فقط برای اینکه سر و کله ناجور و صدای کلفتی داشتن بعضی وختا بهش پول میدادن واسه تبلیغات و جنگ روانی برای دعوا میبردنش....مانی میگه دلمون براش خیلی سوخته و بهش پول دادیم و رسوندیمش خونشون...مانی میگه همه بچه ها رو مجبور کردم دستشو ببوسن...ایشون زن و بچه داشته و برای اونا دست به اینجور کارها میزده....خوب...بچه ها هیچوقت از هیاهوی دشمن نترسین...از تبلیغات منفی نترسین...شما از همه قویتر هستین....و باهوشتر...و البته خوشتیپ تر....ادامه ترول زدم...دوستون دارم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم....مرسی
باحترام به تمام هنرمندا و بازیگرای کشورمون...این فقط یه شوخیه...امیدوارم خوشتون بیاد...ممنون
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش