ما را از شیطان نجات بده
...اونم چه صدمه ای...
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...دیروز من رفتم باغ بعد مدرسه...مانی بود عمومش ناصرهم بود...خوب...اتفاق خاصی نیفتاد...دیگه تا طرفای غروب بودیم....بعدش اونا رفتن...منم یه ذره بیشتر موندم تا دیگه منم با موتور برم خونه...آخه با موتور رفته بودم دنبالشون....آخه خیلی وقته باغ نرفته بودم حسابی دلم میخواست برم باغ سگارو ببینم...یه چرخی بزنم...ولی خیلی سرد بود...خوب...اونا رفتن...منم یه ذره موندم حدود یه ربع...منم راه افتادم نمیخواستم زیاد تنها بمونم....خوب...دیگه وسط جاده باغها بودم که بارون گرفت...یه بارون شدید ناگهانی بود...ولی مهم نبود باید میرفتم...بچه ها اگه خارج شهر یا یه محیط باز بودین و بارون رعدوبرقی زد نمونین یه جا...خطرناکه...خلاصه...عجله میکردم...بعد چشمتون روز بد نبینه..یعنی لحظه بد نبینه....نمیدونم چی شد دیدم رو زمینم....زود بلند شدم...آره...تصادف کرده بودم با یه موتوری دیگه...اونم اونور افتاده بود...سرپیچ ندیده بودمش اونم منو ندیده بود...بارونم داشت میزد...بلند شدم...یه ذره زانوم میسوخت...آقاهه که سوار موتور بود هم افتاده بود زمین...رفتم سمتش...(عمو...عمو..طوریتون که نشده)....وای خدای من..نه...نه...بازم نه...صدمه دیده بود...اونم چه صدمه ای...سرم گیج رفت دیدمش...یه صحنه که توی کابوس فقط آدم میتونه ببینه...به سینه افتاده بود زمین...یعنی پشتش سمت آسمون بود...ولی صورتش سمت بالا بود....صورتش که باید سمت زمین یا سمت پهلو بود...وای خدا...انگار گردنش پیچ صدوهشتاد درجه خورده...یعنی درجا مرده...گردنش الان باید خرد شده باشه که اینجور پیچیده...گریم گرفت...(هانی آدم نکشته بودی که هم کشتی)...نمیدونستم چیکار کنم....بهترین کار فرار بود...ولی نتونستم فرار کنم...همونجا عین بیچاره ها نشستم....حالا من چیکار کنم...گیریم فرار کنم...این صحنه که تاآخر عمر جولو چشمامه...خوب...داشتم نیگاش میکردم...داشتم اتفاقای بدی که ممکنه بخاطر این اتفاق برام بیفته رو تصور میکردم..که...واااا...تکون خورد...ترسیدم...وای بیچاره انگار داره جون میکنه...خدالعنتت کنه هانی...دوباره تکون خورد پاشد نشست...عععععههههههه...تو که مرده بودی که...همینجور که بالاسرش نشسته بودم از ترس عقب عقب رفتم....دیدم چشاشو باز کرد ...زبونم بند اومده بود..(ت..ت...تو...ز..ز..زنده ای؟)...گفت(آخ سرم...چی شده...من چرا اینجوریم)...زرنگی کردم گفتمش (عمو خوردی زمین منم اومدم کمکتون کنم)...تازه فهمید من اونجام...جاخورد گفت(تو کی هستی؟..آدمیزادی؟..پریزادی؟)...گفتمش (هیچکدوم ...عمو من خرزادم ..شماحالت خوبه؟)...گفت(آره خوبم فقط کمرم درد میکنه)...بیچاره لحظه تصادف رو یادش رفته بود...چون خدایی تصادف خیلی ناگهانی بود...بعد پاشد وایساد...بعدش فهمیدم جریان گردنش چی بود...بگوچی بود...خوب...ایشون زیپ کاپشنش خراب بوده بسته نمیشده..بعد برای اینکه باد سرد سوار موتور به سینش نخوره کاپشنشو برعکس پوشیده...یعنی قسمت زیپش افتاده روی کمرش...عقب کاپشنش افتاده جلوی بدنش که باد بهش نخوره تا برسه خونه...هیچیه هیچیش نشده بود...خداروصدهزار بار شکر...همچین بغلش کردم انگار رفیق صد سالمه..انگار دنیا رو بهم داده بودن...خوب...حالش که خوب بود...منم که خوب بودم...گفت(حالا برو خونتون بچه زیاد اینجا بمونی میدزدنت)..د بیا..تیکه هم که میندازه...بعد راه افتادم سمت خونه...و...ادامه زدم..و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم....مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش