همه را از شیطان نجات بده
...اونم اول یه کم نیگام کرد دید چاره ای نداره.....
سلام دوستای گلم ...عزیزای خوشکلم...یه خاطره دارم که موضوع خاصی نداره...فقط در حد یه اتفاقه که برای خودم جالبه...الانم میخام براتون تعریفش کنم...خوب...به من افتخار بدین و بخونین...خوب...یه شب از مهمونی اومده بودیم خونه...یعنی منو مانی زودتر اومده بودیم خونه...بعد مانی منو دم در پیاده کرد خودش رفت...منم کلید انداختم دروباز کردم رفتم خونه...یه چیزی دیدم که اولش ترسیدم...یه گربه سیاه که توی حیاط بود ...هیکلشم گنده بود نسبت به گربه های دیگه...جوری بود که حدس زدم ممکنه بهم حمله کنه...منم ناخودآگاه سرش داد زدم..(گم شو)...اونم ترسید...خواست فرار کنه...همونجور که میدونین گربه ها تندی از رو دیوار میپرن میرن بالا درمیرن...اینم خواست همون کاروکنه...اونشب یه چند روزی بود ماشین نیسانمون ..همون آبیه...همونکه واسه کارای باغ و اینا ازش استفاده میکنیم توی حیاط بود...ماشین نیسان روی دوطرف قسمت بارکشه عقبش دو ردیف میله نرده مانند داره که بار توش راحت جا میشه...لوله های نسبتا باریکی هستن...خوب...گربه پرید رو سپر عقب ماشین بازم پرید روی اون میله ماشین که بپره رو دیوار فرار کنه...تا به پاهای عقبش فشار میاورد که خیز برداره...چون لوله باریک بود پاهاش لیز خورد ضرت افتاد پایین...ناامید نشد..بازم پرید رو سپر بازم پرید رو میله بازم پاهاش لیز خورد ضرت افتاد پایین...بازم دوباره همون برنامه...بازم ضرت افتاد زمین...یه مقداری خسته شد...موند نیگام کرد منم همینجور نیگاش میکردم...بازم رفت که همون کاروکنه بازم همونجور از روی میله لیز خورد افتاد...من دیگه مونده بودم همینجوری به این نینجای سیاه نیگا میکردم...آخه چی بهش بگم منکه زبون گربه ها رو بلد نیستم که....بلدم؟؟...نیستم بخدا....خوب...بالاخره گربه خیلی خسته شده بود...منم دلم براش سوخت...در خونه رو باز کردم رفتم کنار ..گفتمش(در خروج ازینطرفه)...اونم اول یه کم نیگام کرد دید چاره ای نداره...شکست خورده و خجالت زده و شرمنده مثل بچه آدم از در خونه رفت بیرون...موند ..برگشت گفت(میووو)...منم گفتمش (قابلی نداشت رفیق)....هیچی دیگه ...ادامه زدم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم....میوووووووو

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش