خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده آخه ترسناکه

...الکی تظاهر کردم که رفتم پایین...

سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوب...من درسته حیوونا و کلا طبیعت رو خیلی دوس دارم بجز سوسکای دسشویی...اگه فیلم مردان سیاهپوش1 رو دیده باشین بصورت غیرمستقیم خطر سوسکای دسشویی رو بیان کرده...بگذریم...داشتم میگفتم ..من حیوونا رو خییییلی دوس دارم...ولی خوب بعضی وختا یه کوچولو بد میشم اذیتشون میکنم...یه چیزی بگم...من یه بار به شکل ناخواسته یه گربه رو کشتم...هنوز دلم میگیره وختی یادم میاد...بعضی وختا گریم میگیره...بعدن براتون تعریفش میکنم...خوب...من یه جورایی یه گربه سفید دارم...دختر خوبیه...خانم سفید...اسمشه...کاملا سفیده...از مانی هم خوشش نمیاد...خوب...یه بار این خانم سفیدمون دو تا بچه داشت چقدم خوشکل بودن...دوتاشون سیاه و سفید بودن...پشت بوم ازشون مواظبت میکرد...همیشه کنارشون بود..فقط وختی من میرفتم پشت بوم نگهشون میداشت نزد من میرفت یه چرخی میزد میومد...خوب...یه بار که من با بچه هاش تنها بودم داشتم باشون بازی میکردم...یه جا بند نبودن هی اینور اونور میرفتن ..کلافم کرده بودن...منم یه فکر شیطانی به سرم زد...نشستم دم دوتاشونو به هم گره زدم محکم...دو گره دادم که هی اینور اونور نرن...خلاصه ...خانم سفید اومد..وای وای وای...عصبانی شده بود...جوری که من ترسیدم...هربار که میخواستم بازشون کنم خانم سفید جیغ میکشید شبیه بروسلی منم دستمو عقب میکشیدم...هی خانم سفید غلط کردم بابا...این منم..هانی...چشماتو باز کن...منم ..هانی...نه...حالیش نبود...سیکی و میکی...ازین طرف سرصدا میکردن...خانم سفید ازونطرف...هان راستی...سیکی و میکی siki...miki....اسماشون بود...راستش خودمم نمیدونستم سیکی کدومه میکی کدومه...خوب...بالاخره نقشه ای کشیدم...شاید جواب بده...الکی تظاهر کردم که رفتم پایین...ولی نرفتم...یواش قایم شدم...یه چند دیقه صبر کردم...بعدش یه تیکه آجر شکسته پرت کردم پشت بوم همسایه دوباره توی سنگرم موضع گرفتم...خانم سفید به جهت صدا نگاه کرد...بازم یه دونه دیگه...بازم یکی دیگه...نمیدونم ترسید فرار کرد یا رفت ببینه چه خبره...منم زود رفتم دم این دوتا رو از هم باز کردم....آخیششششش...وجدانم راحت شد...برگشت..اولش عصبانی بود ولی وختی بچه هاشو دید آروم شد...باهام قهر شده بود...کلی نازشو کشیدم تا منو بخشید...بخدا عین آدم روشو میکرد اونطرف....آشتی کرد خلاصه....خداروشکر...خوب..میدونم طولانی نوشتم...ببخشید...ادامه زدم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...بقیشم خودتون میدونین....مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی