خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

یه چشمم به شبکه بود یه چشمم به مهمونا.......

سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوب..یه خاطره خاص دارم...زود بریم سر موضوع...خیلی خوب...معمولا توی مهمونیایی که معمولا مردم با هم رودرواسی دارن یا خودشونو یه کوچولو جلوی همدیگه جمع و جور میکنن شبکه تلوزیونی که گرفته میشه شبکه مستند حیوانات هستش...کمتر میرن سراغ شبکه های رقص و آواز و سریال و فیلم سینمایی...چون هرلحظه ممکنه تصاویری پخش بشه که توی جمع نسبتا غریبه دیده نشه بهتره...خاطره منم توی یکی از همین مهمونیا بود....مهمون داشتیم...یکی از دوستای عموجان بود...یه جوری مهمونی ویژه بود که من مجبور بودم کت و شلوار بپوشم و تحملش کنم چون اصلا از کت شلوار خوشم نمیاد...میدونم شما هم از هر ده نفرتون نه نفرتون با من هم عقیده این...ممنونم...خوب...عموجان یه شبکه مستند گرفته بود که هرکی دوس داشت تماشا کنه...من بهشون میگم شبکه حیوونا...منم که به شدت حیوون دوست...یه چشمم به شبکه بود یه چشمم به مهمونا...داداش جان مانی هم بود چون دوست عموجان که بچگیای مانی رو دیده بود میخواست بزرگیای مانی رو هم ببینه...مانی بااون کت شلوارش شبیه آقای خودنگار شده بود...داور مردان آهنین...خوب...شبکه حیوونا درباره زندگی فیل ها برنامه داشت...گله ها و روش زندگیشونو نشون میداد....خوب..همینجور عموجان داشت محترمانه با دوستش حرف میزد که من یه صحنه خاص دیدم توی مستند...ببخشید بی ادب نیستم....گلاب به روتون...ببخشید...یه چندتا فیل ماده بودن داشتن با خرطوماشون آب میخوردن به چشم خواهری همچین بدک نبودن....یوهویی یه آقافیله ای اومد اندازه دایناسور...اصلا چشاش دو کاسه خون...یه قسمتی از بدنش در ویژه ترین حالت ممکن بود...ببخشید توروخدا...رفت سراغ این فیل های ماده...همشون فرار کردن یکی از در میرفت یکی از پنجره...ولی یکیشون گیر افتاد ...خوب دیگه...حیوونن دیگه...هنجارهای اجتماعی براشون مهم نیست به آن صورت...منم دست خودم نبود بلندگفتم ..(مانی در رو آقافیله حالش خوش نیس)...مانی تا صحنه رو دید زد زیر خنده...ولی عموجان خیلی محترمانه ازم خواست شبکه رو عوض کنم منم عوض کردم...یه فیلم سینمایی بود که اونم حال و روز خوشی نداشت...یه ده دیقه فیلم دیدیم...وا...آدما که از فیل ها بدتر بودن که...عموجان وختی مطمئن شد که صحنه خاص فیل تموم شده ازم خواست بازم شبکه حیوونا رو بگیرم...منم گرفتم...آره..شرایط عادی شده بود...بازم چند فیل داشتن توی یه سبزه زاری میرفتن...یه کم گذشت ..خخخخخخ...باز همون فیل بی عاره اومد با همون حالت قبلی...چه اعتماد به نفسی هم داشت لامصب...از اسب تندتر میدوئید سمت فیلای ماده...من برای اینکه بلند نخندم دهنمو گرفتم...مانی که پاشد رفت بیرون..منم دیدم فایده ای نداره پاشدم رفتم بیرون بعدش با مانی اینقد خندیدیم که نگو...وختی برگشتیم تلوزیون خاموش بود....و...ادامه زدم...و ...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم....مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی