ما را از ریاضی نجات بده
...اونجا توی مطب یه سالن بود که مشتریا منتظر میموندن تا نوبتشون برسه.....
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...چه خبر؟....خوب...من یکی از کارایی که خیلی دوس دارم انجام بدم اینه که هرکاری مامان خاله نسا داشت دوس دارم خودم براش انجام بدم...خوب...قرار بود سمعکش عوض بشه یه دونه جدید بزاره ....خوب...من میخواستم برم شنوایی سنجی تا یه دونه جدید بگیرم ولی زنعموجان اجازه نمیداد...خودش میخواست اینکاروانجام بده ...خوب...ولی هرجوری بود منم باهاشون رفتم...با مامان خاله و زنعموجان...یه مرد باید همراهشون باشه دیگه...خلاصه رفتیم...اونجا توی مطب یه سالن بود که مشتریا منتظر میموندن تا نوبتشون برسه....ولی چون خانم دکتر از آشناهامون بودن تا وارد شدیم زنعمو جان و مامان خاله رفتن داخل اتاق دکتر...پارتی بازیه دیگه.... ولی دیگه به من اجازه ندادن برم داخل...من موندم توی قسمت انتظار....ناگهان دو نفر نقابدار با چاغو وارد شدن یکیشون داد زد (همتون بخوابید رو زمین...زوووووود)...خخخخخخخ...الکی گفتم...خوب...بعدش یه آقایی اومده بود ظاهرا باطری سمعک میخواست بخره...داشت با خانم منشی حساب میکرد..نمیدونم دقیق چی میگفتن...ولی به یه اختلاف نظررسیده بودن...درمورد اینکه...شیش هفتا چندتا میشه....آقاهه میگفت(شیش هفتا شصت و سه تا میشه)....خانم منشی میگفت(شیش هفتا پنجاه و دوتا میشه)...خلاصه کنم نمیدونستن چندتا میشه...ماشین حساب خانم منشی خراب شده بود...منم که نزدیکشون بودم گفتم(شیش هفتا هفتادوسه تا میشه)....خوب...بلد نبودن ....یعنی بلد نبودیم چندتا میشه شیش هفتا...چندتا دیگه هم عدد دادیم که قابل قبول نبود...یه خانومی هم بود درومد گفت...(شیش هفتا سی و سه تا میشه)....من به خانمه گفتم(فکر نکنم.. سی و سه جور درنمیاد)...خوب...ظاهرا اونجا کسی این ضرب ساده رو بلد نبود....بالاخره یه نفر با گوشیش حساب کرد که شیش هفتا چندتا میشه.....و من از حضور اینهمه نابغه ریاضی در اطراف خودم خرسند شدم....خوب...شما میدونین شیش هفتا چندتا میشه؟؟؟...این خاطره دیروز عصر اتفاق افتاد....و...ادامه زدم....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید....پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم.......مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش