خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوبین؟...یکی از دوستای خیلی خوبم ازم خواست که یه خاطره از شب یلدا بنویسم...همون طولانی ترین شب سال...خوب...باشه مینویسم...یه خورده دیر دارم مینویسم....ولی خوب...شب یلدای امسال یعنی همینکه گذشت...تقریبا مثل هرسال چندتا از فامیلامون خونه ما بودن...همونطور که میدونین توی شب یلدا همه دورهم جمع میشن و میوه و اینا هست و حرف میزنن با هم....از ساعت حدود پنج بعدازظهر دیگه مهمونا اومده بودن...همشونم الحمدالله سرحال و پر از انرژی...خداروشکر...اکثرا میگفتن که حتما تا طرفای صبح میمونن خونه ما و برای همدیگه کری میخوندن...کم کم ساعت یازده شب شد...مهمونای عزیز یه کم خسته و خوابالو...ولی مقاومت میکردن...یازده و نیم فامیل اولی پاشدن رفتن...ساعت دوازده شد...فامیل بعدی...دیگه همه خوابالوی خوابالو شده بودن و خمیازه میزدن...خلاصه کنم...ساعت یک و نیم شب دیگه هیشکی نمونده بود...همه رفته بودن خونه هاشون که بخوابن...خانواده منم وختی همه رفتن اونام گرفتن خوابیدن...شب بخیر....ولی یه نفر مونده بود...کاملا بیدار... اون بیدار مونده بود با یه عالمه میوه همه جوره...و با کلی هندونه قرمز....اون داشت به میوه ها نیگا میکرد...سعی میکرد بدون اینکه به میوه ای لب بزنه مزشو تصور کنه....سرگرمی ذهنی جالبیه...قبل از اینکه چیزی بخورین سعی کنین مزشو توی ذهنتون تصور کنین....خوب...اون تا صبح بیدار موند....برای اونیکه بیدار مونده بود هر شب شب یلداس....هر شب طولانی ترین شب ساله.....خوب...اون پسره که بیدار مونده بود الان براتون ادامه مطلب زده.....هانی هستم.....مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی