ما را از شیطان نجات بده
شاهان هم یه چیزی بهش گفت که نمیتونم اینجا بنویسم....
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوبین؟..خوشین؟...خوب..ایندفه یکی از دوستای خوبم بهم گفت که یه خاطره از مدرسه بنویسم...باشه به روی چشم...مینویسم...مال همین امساله...خوب...ما تو کلاسمون یکی داریم که همچین بگی نگی زشته...نه که من از قیافه کسی ایراد میگیرم..نه...واقعا زشته و خنگه و کودن...خوب...زنگ تفریح بودم مام داشتیم تفریح میکردیم...که این دوستمون اومد سمت من...اولش هی حرف الکی درمیاورد چرند میگفت...منم بالاخره بهش گفتم..(چته؟...بگو..خجالت نکش)..اولش نمیگفت بالاخره هرجوری بود بهم گفت که خواستش چیه...راستش اون میخواست بایه نفر دوست بشه ولی اعتمادبه نفسشو نداشت...اومده بود از من کمک بگیره...منم گفتمش (حالا ایشون کی هست؟)...بعدش با انگشتش طرف مقابلشو بهم نشون داد...یه پسری بود خیلی خوش قیافه و خوش لباس و مودب و درسخون...خوب....اون آقاپسر یه گوشه واستاده بود با هیشکی حرف نمیزد...خوب..اون شاهان بود...یعنی این دوستمون شاهان رو برای دوستی انتخاب کرده بود...خوب...منم بهش گفتم..(خوب این که کاری نداره برو سرصحبتو باز کن)..گفت(چطوری؟چی بگم؟)...گفتمش(خوب برو بهش بگو هوا امروز چقد خوبه)...رفت سراغش...منم یه جایی بودم که حرفاشونو میشنیدم...رفت روبرو شاهان وایساد گفت(هوا امروز چقد خوبه)...شاهان یه کم نیگاش کرد گفت(خوب)...اینم گفتش(خوب هیچی خدافظ)...دوباره اومد پیش من...یواش گفت(گفتمش چیزی نگفت)...منم گفتمش(آدامس داری؟)...گفت(آره)...چون داشت آدامس می جوئید...بهش گفتم(برو آدامس تعارفش کن معمولا جواب میده)...اونم رفت سمت شاهان...روبروش وایساد دست کرد دهنش آدامس که توی دهنش بودو درآورد گرفتش سمت شاهان گفت(بفرماآدامس)...شاهان هم یه چیزی بهش گفت که نمیتونم اینجا بنویسم خخخخ..شرمنده...خوب..دوباره اومد سمتم...گفت(تعارفش کردم به مامانم فوش داد)...منم گفتمش (مهم نیست خودم بهش یاد دادم)....ایندفه گفتمش(بهتره بری بهش بگی توی درس مشکل داشتی خودم کمکت میکنم)..این رفیقمون با اونهمه خنگیش گفت(نه چی میگی این درساش خوبه)..آره راس میگه...درساش خوبه...قرار شد بهش بگه اگه کسی اذیتش کرد به این دوستمون بگه که کمکش کنه...خوب..وختی گفتش شاهان هیچی نگفت...رفت وایساد یه جای دیگه...از قیافش معلوم بود میخاد گریش بگیره...آخه مشکلشو که میدونین ..بیماری افسردگی شدید داره بیچاره...خلاصه این رفیقمون بی خیال شد رفت...شاهان یواش یواش اومد کنار من...طفلکی بغض کرده بود از صداش معلوم بود گریه داره...گفت(هانی یه پسری همش میاد مسخرم میکنه اذیتم میکنه یه چیزی بهش بگو)...منم گفتم(باشه..هرچی تو بگی)...ادامه زدم..و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم.................مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش