ما را از شیطان نجات بده
هوی میمون باز...هوی سگ باز...شنیدم تهه جهنمی...شنیدم جایی از جهنمی که هیچ جهنمی اونجا رو ندیده...شنیدم توی عمیق ترین اعماق جهنمی...یه جایی پر از آتش و عذاب و گریه ابدی.....یادته وختی توی دنیا بودی چیکار کردی؟؟...نیست؟؟...پس بزار یادت بندازم...تو بهترین آدمهای دنیا رو به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن شهید کردی...یادت اومد؟؟...نیومد؟؟...چطور؟؟...همه میدونن...ازونموقه تا الان همیشه آدما اون اتفاق رو میگن...ازش مینویسن...فیلم میسازن...شعر میگن...نقاشی میکشن...هرکی هرجور میتونه اون اتفاق رو تعریف میکنه...میدونی میمون باز....میدونی تو اسم میمون رو بدنام کردی؟...میدونی تو اسم سگ رو بدنام کردی؟...بی خیال...داشتم میگفتم....از وقتی که اون انسان بزرگ و یارانشو شهید کردی همه همه همه دارن تو رو نفرینت میکنن...همه همه همه دارن بخاطر اون مرد بزرگ و یارانش عزاداری میکنن...میخای خودت بیا ببین...ای خدا چی دارم میگم...تو اصلا لیاقت تماشای عزاداری اونا رو نداری....نه تو نه افراد شیطانصفتت....راستی از دوستات چه خبر؟...شمر کجاس؟؟...نمیبینمش...اونیکی عوضی..چی بود اسمش...عمرسعد...چمیدونم همونا...از بس پلیدن اسماشون توی ذهنم نمیمونه....اون یارو ابن زیاد چیکار میکنه؟....ازش خبری نداری؟....هوی میمون باز مگه با تو نیستم...هوی سگ باز دارم باهات حرف میزنم....چرا خفه خون گرفتی از سگ و میمون کمتر....خوب...ولی یه خبر خوب برات دارم....شاید باورت نشه ولی حقیقت داره....یه نفر هست که از تو هم بدتر و کثیف تر و پست تره......میدونی کیو میگم؟............بهش میگن..........حرمله...

برچسب: دختری از اعماق جهنم,رمان دختري از اعماق جهنم,نعره هاي پسري از اعماق جهنم,
نویسنده: پرهام رادمنش