ما را ازشیطان نجات بده
سلام دوستای گلم..عزیزای خوشکلم..خوب..امروز تقریبا دو روز از بسته بودن نظراتم میگذره و خیلی برام سخته ولی باید تحملش کنم...خوب...توی داستانای قدیمی شهرمون یه موجودی هست به اسم..بمبره تررو..bombera terru..یعنی دیو خیلی قدبلند...بهش .شوگار درازه هم میگن..showgar derazah..یعنی شب طولانی...خوب...ایشون یه جن هستن که شبیه الاغ هستن..یه الاغ قدبلند و لاغر...روش شکار این جن آدمخوار اینه که ..شب معمولا دیروقت به شکل یکی از آشناهای شکار موردنظرش درمیاد و اون رو برای کاری به مناطق خارج شهر میبره و خیلی از منطقه مسکونی دورش میکنه...بعدش شکل واقعی خودش رو نشون میده...بعد اون بیچاره رو میگیره و ..قدش شروع به بلند شدن میکنه..خیلی خیلی بلند میشه...از دکل مخابرات هم بزرگتر...قربانی خودش رو بالامیبره..بالای بالای بالا..بعد ازون بالا پرتش میکنه پایین تا اون بمیره...بلا از همه دور باشه ایشالله...بعد به روش درندگان اون رو میخوره...به نظر من اون هیچوقت شکل خودشو عوض نمیکنه بلکه توی ذهن طرف مقابلش یه نوع ..توهم بصری..ایجاد میکنه...جون من کلمه .توهم بصری رو داشتی؟؟...حال کردی؟؟...اصلامن این پست رو بخاطر همین کلمه ..توهم بصری..نوشتم..خخخخخخ...خوب...بااین توهم بصری قربانی فکر میکنه که یکی از آشناهای خودشو دیده و باهاش حرف زده...وقتی شخص به محل عامل توهم بصری رسید..توهم ناپدید میشه و اون هیولا میاد و اون بدبخت فلک زده رو میخوره...وای وای وای...دقیقا مثل شبکه های ماهواره ای غربی که توی ذهن مخاطبینشون توهم ایجاد میکنن و اونها رو سعی میکنن سمت خودشون بکشن...وقتی اونا رو به سمت خودشون کشیدن شکل واقعی خودشونو نشون میدن و بدترین استفاده ها رو از قربانیانشون میکنن..انواع سواستفاده ها و به بردگی گرفتن ها...که به مراتب از..بمبره تررو...بدتره...خوب..و..توی افسانه های غربی به این موجود...دانکی جن..donkey jin...میگن..یعنی ...جن الاغی...خوب..منم ازین موجود ترسناک یه خاطره دارم..که مال خودم نیست ولی..مال داداش جان مانی..داداش جان مصطفی..و..داداش جان وحید هستش...مال خیلی سال پیش...وقتی بچه بودن..البته میگم من اینو شنیدم و فقط چیزی که شنیدم رو براتون تعریف میکنم...از سه تاشون شنیدم...همشون یه چیز رو میگن...تناقض ندارن...بعدشم...مانی وختی میگه...علائمی مثل..لرزش صدا...سفیدشدن صورت..سیخ شدن موهای دست...تندتند آب خوردن رو داره...که احتمال راست بودن این جریان رو بالا میبره....خوب...کسایی که بیماری قلبی دارن...کسایی که ناراحتی اعصاب دارن..کسایی که معدشون خرابه..کسایی که سنگ کلیه دارن..کسایی که مشکل مثانه دارن...کسایی که سرماخوردن ادامه مطلب نرن...چون ترسناکه...اصلنم شوخی ننوشتم کاملا جدی نوشتم...
به ادامه مطلب خوشومدین...خیلی سال پیش بوده...دهه محرمی بوده...آخرای دهه...بعدش مانی مصطفی و وحید...بچه بودن...توی تکیه ها میگشتن...چایی و شربت میخوردن...سینه میزدن...دوهول میزدن...یه شب که تقریبا ساعت ده شب بوده...یکی از دوستاشون میاد پیششون...و بهشون میگه که .(من یه جایی فلان جا...چندتا عکس اونجوری...قایم کردم..بیاین بریم نشونتون بدم)...این سه تا عیاش هم از خداخواسته میفتن دنبالش...اصلا به نظر من توی دهه محرم کسایی که چشمشون دنبال یه چیزاییه همون بهتر که دانکی جن بخوردشون....بعدش هی میرن هی میرن...تا از خونه ها فاصله میگیرن...توی یکی از صحراهای قدیمی شهرمون میرن...مانی میگه..اونشب این رفیقمون خیلی بامزه شده بوده و مدام برامون جوک تعریف میکرده مام هی خندمون میگرفته شدید...((و...آنان که شیطان را بعنوان راهنمای خود برگزیدند بسیار بد راهنمایی را انتخاب کردند))...هرچیم ازش میپرسیدیم ..پس چرا نمیرسیم هی گفته..فقط یه کمی دیگه مونده الان میرسیم ...خوب...خلاصه...خیلی دور میشن...از خونه هاشون...بعدش به یه جای خیلی تاریک میرسن...دوستشون میگه الان برم عکسارو بیارم ببینین...بعدش میره توی تاریکی...ولی نمیاد...بعدش..اینا هرچی صداش میکنن..برنمیگرده...نگران میشن..میرن دنبالش...خیلی هم ترسیده بودنه...مانی جلوتر از بقیه راه میفته..بعدش مصطفی غوله...بعدش وحید...بعدش با یه صحنه عجیب روبرو میشن...توی اون تاریکی...یه نور روی یه الاغ سفید بزرگ تابیده بوده..مثل دلقکای سیرک یا مدیر سیرک که همش تاریکه فقط نور روی مدیر یا دلقک میزنه..همونجوری...بچه ها میرن سمت الاغ سفید...مانی میگه ..قسمت خم دست و پاهای الاغ برعکس الاغهای معمولی تا میشده....بعدش یه گردن خیلی دراز داشته...وقتی صورتشو برگردونده سمت ما...دهنش پر از دندونای خنجری بوده...یه چیزی شبیه یه خنده ترسناک به لبش بوده...بعد آروم سمت ما اومده...بدن سه تاشون قفل میشه..طوریکه نمیتونن حرکت کنن...ولی مانی میگه (فقط یه لحظه گفتم..یاحسین شهید)...بعدش یوهو انگار بهم شوک وارد شد...تونستم فرار کنم...توی فرار بدنم برخورد کرد به مصطفی و وحید که اونام قفل شده بودن..برای همین اونام عقل و بدنشونو پیدا کردن و تونستن فرار کنن...یادمه فقط میدوئیدیم...و منکه گریم گرفته بود...مانی میگه...صدای دوستمون رو شنیدیم که مدام بهمون فوحشای خییییلی بد میداده و بهمون میگفته...(برگردین کاریتون ندارم)....فردای اونروز فهمیدن که اون دوستشون اصلا توی شهر نبوده...با خانواده رفته بودن خونه اقوامشون یه شهر دیگه برای مراسم تاسوعا و عاشورا ....خوب...تموم..بازم شنیدم هرکسی خوش شانس باشه و بتونه از دست این هیولای آدمخوار فرار کنه قدش بتدریج بلند و رشید میشه..الان مانی قدش یک متر و نود هشت...سانتیمتره(من به همه میگم دو متر)...مصطفی یک متر و نود ودو سانتیمتره...و..وحید یک متر و هشتاد و پنج سانتیمتره....خوب..بازم میگم..من فقط اینو شنیدم....انتظار ندارم کسی باور کنه...چون خودم فقط هرچی که شنیدم رو براتون گفتم...اصلا عاقلانه ترین کار بعد از شنیدن اینجور چیزها باورنکردن اوناس...چون اگه باورشون کنیم...چی میشه؟؟....ممکنه سراغمون بیان خخخخ.شوخی کردم...ولی باعث اختلالات عصبی میشه..جدی میگم......البته...مواظب باشین...بعضی آدمها به مراتب ازین هیولا خطرناکترن....فقط میتونم بگم... به هرکسی اعتماد نکنین..خوب....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...........مرسی
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش