خرید بک لینک

مارا از شیطان نجات بده

کارش اصلا درست نیست ولی چون سنی ازش گذشته نصیحتش کار من نیست...

سلام دوستای گلم..عزیزای دلم...خوب...نمیدونم یادتونه یا نه که یه بار براتون درباره یه کبوتر نوشتم که پسر همسایمون با تفنگ زدش...خوب...اینبار درباره بابای اون پسره میخام براتون تعریف کنم...خاطره خیلی دوری نیست...همین دیشب دم در برام اتفاق افتاد...یعنی میخاستم ترول بزنم گفتم اینو بنویسم تا یادم نرفته...خوب..الان دیگه ماه مبارک رمضان شروع شده...عبادات همتون قبول حق ایشالله...ایشالله که همه مردم دنیا از افکار ..حرفها..و...کارهای بد ..روزه بگیرن...اونموقه دیگه مهم نیست ماه رمضان غذا بخوره کسی یا نخوره...خوب...این همسایمون سنش بالاس عموپیرمردیه ولی روزه میگیره...تازه از دو روز جلوتر میگیره...خوب..دیشب که دم در رفتم دو سه دیقه اونم دم در خونشون بود...همیشه میشینه روی یه صندلی دم در ...البته همیشه نه...بعضی وختا...خوب..از همونجا که بود صدام کرد(اجنبی تو روزه میگیری یا نه؟؟)....منم گفتمش(نه والله ..نمیتونم...خودت چی میگیری؟؟)...آخه میگن من..گل صحبت..هستم...یعنی با همه جوری حرف میزنم انگار صدساله طرفو میشناسم...حتی اگه هیچوقت ندیده باشم کسیو...خوب...یه کم نگاه اینور اونور کرد بعد یواشکی بهم گفت..(آره میگیرم...بیا پیشم تا جریانشو برات بگم)...منم رفتم نشستم کنارش...بعدش شروع کرد به تعریف از روزه گرفتنش..خوب..(((من غروب که شد میشینم یه سه چهار ساعت ت***ک میکشم)))..آخه بچه ها این همسایه ما چون سنش بالاس و یه دیابت مختصر داره و آدم خوشگذرونی بوده و اطرافیان و خانوادش زیاد براش مهم نیست و به قول خودش استخون درد داره مواد مخدر سنتی مصرف میکنه..از همونا که توی افغانستان هکتار هکتار مزرعشو هست....کارش اصلا درست نیست ولی چون سنی ازش گذشته نصیحتش کار من نیست...خوب...داشتم میگفتم...میگه..(((غروب که شد میشینم سه چهار ساعت ت****ک میکشم...بعدش بیدارم تلوزیون میبینم تا موقه سحری...یه دل سیر غذا میخورم...بازم میشینم تا موقه اذون ت*****ک میکشم...بعدش اذون که گفت میگیرم زیر کولر میخوابم...تاااااااا...زنم بیدارم میکنه واسه افطار..بعدش افطار میکنم..دوباره میشینم ت****ک میکشم دوباره همون کار قبلی)))...خواستم بهش بگم عمو پس شما کی نماز میخونی؟؟...ولی نظرم عوض شد...بهش گفتم((عمو خیالت راحت ..روزه شما مورد قبول و تایید تمام پیامبرا و اماما و فرشته ها از اول دنیا تا آخر دنیاس..رودست روزه شما اصلا روزه نیست))..یه کم خوشحال شد گفت(مورد قبول خدا چی؟؟)...منم درومدم گفتمش(یه چی بگم ناراحت نمیشی عمو؟)..گفت(ایشالله همه بچه هامو نوه هام بمیرن ولی تو نمیری...نه اصلا ناراحت نمیشم..بگو)...گفتمش (اصلا ناراحت نمیشی؟)..گفت(نه عزیزم اصلا ناراحت نمیشم بگو)...گفتمش (خییییلی پررویی)...بعدش زود دوئیدم اومدم خونه..یه لنگه کفششو ازم پرت کرد نزدیک بود بزنه تو سرم جاخالی دادم...کلی بهم فوش داد...خوب...بچه ها خدا همیشه آدما رو صدا میکنه ولی توی ماه رمضان بلندتر از همیشه آدما رو صدا میکنه...گوش کنین...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت ...هانی هستم.......ادامه زدم....مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی