خرید بک لینک

کودکان را از خشونت نجات بده

بعدش این وسط شاهان کنجکاو شد ..اومد عین مجسمه واستاد جولوم

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...ببخشید امروز دیر شد...خوب...ازونجا شروع شد که شب بود من و داداش جان مانی و داداش جان صادق داشتیم یه فیلم بزن بکش تماشامیکردیم...بعدش توی اوج تیراندازی فیلم...مانی جوگیر شده بود مثلا تفنگ گرفته بود دستش با دهنش تو تو تو تو تو گومممم بومممم گوففففف...صدای تیراندازی درمیاورد...همشم آب دهنش پرت میشد اینور اونور...ایععععععع...خوب..منم وسط تیراندازی مانی داد زدم(تیراندازی نکن مانییییییییی)...یه کم موند گفت(چرا؟)...گفتمش(الان خشابت تموم میشه)...بعدش این صادق مونگول بدجور خندید به این مانی...مانی زورش اومد میخاس بزندتم که فرار کردم یوهویی افتادم نمیدونم چی بود صندلی بود دستگیره در بود زد پای چشمم...نزدیک بود یه چشمم کور بشه ...ناخداسیلور...بشم...خدارحم کرد...پای چشمم کبود بود...کبودبود..ههههه..ازین کبودبود خوشم میاد..کبودبود کبودبود...خلاصه دکتر و اینا...به خیرگذشت...فردا توی مدرسه پای چشمم کبود به همه باافتخار نشونش میدادم خالی میبستم که دعوا کردم...اینجوری شدم...بعدش رفیقام هم خر...همشون باور میکردن...بعدش این وسط شاهان کنجکاو شد اومد عین مجسمه واستاد جولوم..گفت(میتونم دس بزنم بهش؟)...منم گفتم (بفرما مال خودته)...بعدش دست زد به کبودی چشمم...ولی یه کم فشار داد...دردم گرفت...گفتم(آخ)..رفتم عقب...بعدش ترسیدگفت(ببخشیدنمیخواستم اینجوری بشه)..منم خندیدم گفتمش(منکه گفتم مال خودته..بی خیال خوشتیپ هردوعالم)...بعدش آستینمو زدم بالا آرنجمو بردم بالا بهش نشون دادم اونجا هم زخمی بود..گفتمش(تازه شاهان اینم هست ..ولی مال دو سه روز پیشه)...خلاصه ..یوهویی توی بلندگوی مدرسه مدیر اسم جفتمونو صدا کرد که بریم دفتر...ولی آخه چیکار کرده بودیم...کاری نکرده بودیم خو...رفتیم...خوب...خلاصه مدیر به شاهان گفت(از تو بعیده فلانی که زدی به چشم دوستت الانم کبود شده)..تا اومدم حرف بزنم مدیر گفت(ولی تو...ندیده میدونم یه چیزی به این گفتی که زده چشمتو مجروح کرده..تو الاغ چرا با دستت اون فوش زشت رو توی محیط مدرسه به دوستت دادی؟)..خلاصه با هزار زحمت حقیقت رو به آقای مدیر حالی کردم ..شاهان بغض کرده بود نمیتونست حرف بزنه...خلاصه تامدیر با والدین من هماهنگی کنه و بهش ثابت بشه مشکل چشم من مربوط به خارج از مدرسه میشه باید ما دوتا دانش آموز خاطی دم دفتر میموندیم....منکه عادت داشتم ولی شاهان بیچاره گریش گرفته بود...منم کلی زحمت کشیدم تا آرومش کردم...آخه بچه ها کسی که بیماری افسردگی داره با حرف زدن آروم نمیشه بهترین کار محبتهای فیزیکی سطحی مثل نوازش کردن..بوس کردن و اینجور چیزاس....خلاصه دم دفتر بودیم و یه فکری به ذهنم رسید که آپ بعدی مینویسم...یه فکر عادی بود کاری که همیشه میکنم...ولی ایندفه شاهان باهام بود...حالا فکره چی بود..آپ بعدی میگم...همین فکر که آپ بعدی میگم باعث شد به شاهان بگم...(شاهان...پایه ای؟؟؟)...و..ادامه زدم...و..دوستون دارم...و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم...............مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 22:54

صفحه بندی