خرید بک لینک

ما را از شیطان نجات بده

گفت(فقط داشتم هدفگیریمو امتحان میکردم)

سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...ببخشید دیر دارم آپ میزنم...یه خورده روحیه ندارم...بی خیال درست میشه...خیلی خوب...کجابودیم؟؟...آهان...من و شاهان دم دفتر...منم به شاهان گفتم...(شاهان پایه ای؟)...اولش نمیخواست قبول کنه...میترسید...ولی خوب...منم دیگه..راضیش کردم...یعنی شیطان درونشو فعال کردم...خوب...کفشای چکمه ای پام بود ..نوکشون عین فولاد محکم...قرار شد اون اطراف رو بپاد من یواشکی برم از اتاق لوازم ورزش توپ رو قرض بگیرم...یعنی کش برم...غریبه که نیستین...خوب..موفق شدم..رفتیم توی حیاط...خوب..قرار شد من وایسم توی دروازه ..شاهان از یه مقداری عقب تر از نقطه پنالنی..یا به به قول محلیمون..پنورتی...penowrti...شوت بزنه برام...منم کفشای چکمه ایم به پام خیرسرم کاپیتان تیم محلمون هستم...منم که کفشای چکمه ایم پام بود رفتم براش توضیح دادم...(ببین شاهان...این توپه...اونم دروازس...پاتو میبری عقب..ضارت میزنی تو توپ سعی میکنی جوری بزنی که من نتونم بگیرمش...)خلاصه براش کلی توضیح دادم...چون ندیدمش روزی فوتبال بازی کنه توی مدرسه...همش عین لک لک یه گوشه واستاده بچه ها رو نیگا میکنه..خوب..اونم گفت(فک کنم متوجه شدم)...منم که کفشای چکمه ایم به پام بود رفتم توی دروازه ...همینجور که داشتم به سوی دروازه گام برمیداشتم یه چیزی از پشت محکم خورد اونجام...برگشتم دیدم شاهان شوت زده بهم...دقیق به هدفم زده..چون نیشش باز بود...گفتمش(نه..باید بزاری من برم تو گل)..گفت(فقط داشتم هدفگیریمو امتحان میکردم)..خیلی خوب..وایسادم تو دروازه...بعدش به شاهان گفتم(من آمادم بزن)...ضرت شوت زد منم عین ماست واستاده...د کی...گل خوردم...حتما شانسکی بوده...دوباره...بازم..شوت کرد..منم با کمک کفشای چکمه ایم رفتم براش ولی چه فایده...رفت توی گل...چندبار زد همشون گل میشدن...بالاخره گفتمش...(امکانش هست یه جوری بزنی که بتونم بگیرمش..ضربه روحی خوردم پسر)..گفت(باشه..پس از جات جم نخور)...منم باشه...شوت کرد...لامصب توپ خودش در آغوشم آرام گرفت...خوب شد..بالاخره یه توپ گرفتم...خلاصه فوتبالمون تموم شد...گفتمش(تو با کریس رونالدو اینا فامیلی چیزی نسبتی..نداری؟)...یه کم فک کردگفت(اسمشو شنیدم)...خوب...بعدش به شاهان یه پیشنهاد دیگه دادم...که هرچند به زحمت...ولی راضیش کردم...خوب..حالا بعدش چی شد...آپ بعدی ایشالله....ادامه زدم...دوستون دارم...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم....مرسی....راستی ...شک نکردین من چرا چند بار از کفشای چکمه ایم که خیلی محکم بودن حرف زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...آپ بعدی میگم...

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 22:53

صفحه بندی