ما را از شیطان نجات بده
دیگه با اون نقاشی میفهمید که نباید اون شماره رو بگیره...
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب..اول بگم که ببخشید خیلی دیر آپ میزنم...آنفولانزا گرفته بودم..الان شدم چوب خشکی..ولی خیلی بهترم...خوب..وسطای دهه محرم همین امسال بود...همینکه گذشت...یاامام حسین شهید...خوب..شماره منو ..یعنی شماره اصلی منو هیشکی جز خانوادم نداره....عموجان..زنعموجان..داداش جان مانی...مامان خاله نسا...عمومش ناصر..دیگه هیشکیه هیشکی نداره...خیلی زیاد کنترل میشم...خوب...ساعت حدودای دو بعدازظهر بود...گوشیم زنگ زد...شماره ناشناس بود...وا...اول جواب ندادم...ولی چندبارکه زنگ زد منم جواب دادم...صدای یه پیرمردی بود...(علوووو..سعیدددد...چراجواب نمیدی؟...عود گرفتی واسه روضه؟)...من یه ذره موندم گفتم(باباعمو اشتباه گرفتین من سعید نیستم)...گفت(بوزینه دروغگو...زودباش برو عود بگیر بیار ببینم)...خلاصه هرجوری بود بهش فهموندم که سعیدنیستم...قط کرد...خوب...دو سه دیقه بعد بازم زنگ زد...(علووو...سعیددددد...چراجواب نمیدی؟...عودگرفتی واسه روضه؟)....واااا..(بابا عمو من سعید نیستم اشتباه داری میگیری)..گفت(چرا دروغ میگی میمون؟...بدو عود بگیر معطلیم)...هرجوری بود قبول کرد من سعید نیستم...خوب..بازم زنگ زد...(علوووو...سعیدددد...چراجواب نمیدی؟..عودگرفتی واسه روضه؟)...مردم تا دوباره متوجهش کردم سعید نیستم...خوب...بازم بعدچنددیقه..(علووو..سعیددد..چراجواب نمیدی؟..عود گرفتی واسه روضه؟)...منم گفتمش(چشم بابابزرگ خوبم حتما میگیرم زودمیام قربون بابابزرگ خوشکلم برم)...گفت(تو سعیدنیستی..)گفتمش (ازکجا فهمیدین؟)..گفت(سعیدبزغاله بی تربیتیه ..توبزغاله باتربیتی)...خداروشکر یه نفرتعریفمون داد...گفتمش (منم مثل سعید شمام..آدرس بدین خودم براتون عود میگیرم)..قبول نکرد...خلاصه ازش پرسیدم که مشکل یا بیماری خاصی داره؟...بالاخره گفت که یه آلزایمرمختصر داره...بعضی وختا حافظه کوتاه مدتش از بین میره ولی نه همیشه...خوب..منم برای نجات خودم گفتمش که بهتره روی کاغذ بنویسه شماره ای که الان میخاد بگیره سعید نیست و دچار دوره آلزایمر شده...گفت که سواد نداره...منم گفتمش نقاشی بکشه بلد نبود منم گفتمش چش چش دو ابرو بکشه و یه موبایل که ضربدر روشه...و خلاصه کشید...و ازم تشکر کرد ..دیگه بااون نقاشی میفهمید که نباید اون شماره رو بگیره ..صدام کیپ شد تا فهموندمش نقاشی چی بکشه...اینم بگم تمام گفتگوهای ما به زبون محلی بود..خوب...خدافظی کردیم و قط کردیم...منم خیالم راحت شد دیگه...خوب...بعدچنددیقه گوشی زنگ خورد...(علوووو...سعیدددد..چرا جواب نمیدی؟..عود گرفتی واسه روضه؟؟)....خیلی خوب..ادامه زدم..و..دوستون دارم...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم...مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش