ما را از شیطان نجات بده
سیبیلا از بناگوش در رفته....همشون گردن کلفت...
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوبین؟...خوب...ما توی شهرمون مثل همه شهرای دیگه یه چندتا محل مشخص داریم که کارگرا یا اونایی که حاضرن کار کنن اونجا وایمیستن تا یه نفر بیاد ببرشون کارگری..مثل میوه چینی...بنایی...اسباب کشی...خلاصه کارای اینجوری...یعنی هرماشینی که اونجا وایساد اینا میرن سمتش تا سوارشون کنه ببرشون کار...آدمای واقعا زحمتکشی هستن...رزق همشون حلاله...خوب...اینا یه عادتی که دارن تاماشینی اونجا وایساد دیگه میریزن سرش و سوار میشن...خوب...ما خودمون واسه کارای باغ و مزرعه و کارای ساختمونی یه دونه ماشین نیسان داریم که آبی رنگه..من خیلی دوسش دارم...دو تا میز نهارخوری زنعمو سفارش داده بود..آماده شده بودن...کارگاهی هم که اونا رو ساخته بود دقیقا کنار اون محلی بود که کارگرها وایمیستن منتظر کار....داداش جان مانی با داداش جان صادق خواستن برن میز نهارخوریا رو بیارن...منم به زور و التماس رفتم باشون...آخه همیشه دوس دارم بشینم عقب نیسان...نمیدونین چه حالی میده...خلاصه...منم بردن باشون...عینهو بز ایستاده بودم عقب نیسان هی باد میخورد صورتم حال میکردم...خوب...رسیدیم...تا ماشین وایساد یوهویی حدود ده پونزده تا کارگر آماده به کار...سیبیلا از بناگوش دررفته...همشون گردن کلفت...هجوم آوردن سمت ماشین...چون فکر میکردن میخاهیم ببریمشون کار...هرچی مانی و صادق میگفتنشون که کارگر نمیخاییم باور نمیکردن..چون چندبار صادق و مانی ازونجا کارگر برده بودن...خوب...منکه کلا از ترس فرار کردم رفتم جولو کنار مانی و صادق نشستم...نشستم وسطشون داشتم له میشدم...منکه ترسیده بودم ازشون..همشون شبیه پهلونای قدیمی بودن...مثل آقای رستم بودن...اصلا ماشینو هی تکون میدادن...من نزدیک بود گریم بگیره...مانی بالاخره بهشون گفت...(همتون سوار شین میخاییم ببریمتون سر زمین کار کنین)...خلاصه سر قیمت یه کم بحث کردن...اونام قبول کردن...من باورنمیکردم..ولی داداش جان صادق با شکلک درآوردن بهم یه چیزایی فهموند...خوب...رفتیم...همشون عقب نیسان نشسته بودن...از شهر خارج شدیم تا رسیدیم به بیابونی...بازم رفتیم...خلاصه رسیدیم به زمین خیلی بزرگ که پر از سنگ بود..سنگای بزرگ وکوچیک...مانی پیاده شد..کارگرا هم پیاده شدن...مانی بهشون گفت که...تا عصر باید تمام این سنگا رو بردارین ببرین اونطرف جمع کنین واسه شرکت آهک سازی میخاییم...من داشتم از خنده میمردم ولی من و صادق یواش میخندیدم...خوب..بعد بهشون گفت که(ما بریم تا ظهر براتون ناهار بیاریم...)...خوب...مام برگشتیم...برگشتیم نیگا کردیم...بیچاره ها شروع کردن به جمع کردن سنگا...فک کنم سه چهار روز زمان لازم داشتن تا تمومش کنن....خیییییلی خندیدیم اونروز...ولی مانی و صادق تا مدتها سمت اون محل کارگرا نرفتن...چون حتما دعوا درگیری توش بود...اخه یعنی چی بیچاره ها رو بردی اون سر دنیا الکی گرفتیشون کار بعد سراغشون نرفتی...فک کنم اونا بدترین ضدحال عمرشونو خورده بودن...خوب...قبل از هر تصمیمی فکر کنیم و صبر کنیم تا نظر شخص مقابل ..یا اطرافیان...و..شرایط خودمون رو بهتر درک کنیم....و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم ...ادامه زدم..............مرسی

برچسب: اقای رستمی,آقای رستم قاسمی,آقاي رستمي صفا,آقاي دكتر وحيد رستمي,وبلاگ اقای رستمی,حاج اقای رستمیان,آقای مهدی رستمی اصل,آقای بنی رستم,عکس اقای رستمی,آقای امین رستمی,
نویسنده: پرهام رادمنش