خرید بک لینک

به نام ماهرترین نقاش

سلام دوستای گلم ..عزیزای دلم....من یه فامیل دارم به اسم علی...توی چندتا از خاطره هام ازش نوشتم براتون...خوب..وختی میریم خونشون من معمولا میرم پیش علی تو اتاقش....بزار بگم ..یه اتاق متوسط داره با یه تخت خواب و کامپیوترشو یه مشتی اسباب بازی که مال بچگیاشه و یه کمد لباس و میز تکالیف مدرسه ...ولی یه چیز داره تو اتاقش که بیشتر از همه چیزا همیشه توجهمو جلب میکنه...توی اتاقش یه پوستر تقریبا بزرگ از یه منظره پاییزی داره...میتونم بگم نصف دیوارو گرفته اون پوستر....من یه حس خاصی دارم نسبت به اون پوستر...نمیدونم چه حسیه...انگار اون منظره زندس...انگار میتونم برم قدم بزنم توش...خوب...ینی میتونم بگم هوای یه ذره گرم و باد ملایم و حالت منظره رو حس میکنم...احساس میکنم واقعا اونجام...جاده سمت چپ تصویر همیشه فک میکنم ینی به کجا میرسه...از سایه ها معلومه که عصر شده....پشت درختای سمت چپ چندتا ساختمون میبینم...همش فک میکنم اونجا کیا دارن زندگی میکنن...دارن چیکار میکنن...خوب...یا مثلا چه دلخوشیا یا چه مشکلاتی دارن...در برابر هیچ منظره یا عکسی این حالت رو ندارم...اینو بخخخدا به هیشکیه هیشکی نگفتم...حتی به علی...توی ذهن خودم نگهش داشتم...همیشه هم به همون حالته..نه تکراری میشه نه قدیمی..نه کم و زیاد...دلیلشم نمیدونم چیه...کاریم با دلیلش ندارم...خوده احساسه قشنگه ..یه ذره هم دلگیر...ولی دلگیریه خوبیه...نمیدونم چطور بگم...فقط میتونم بگم اون عکسه روی دیوار برام زندس..عمق داره...واقعیه..خوب...حالا دلیل اینکه این مطلب رو نوشتم اینه که کاملا به شکل اتفاقی همون عکس رو توی نت پیدا کردم...اگه دوس دارین ببینینش زدمش ادامه مطلب...بنظر خودم یه عکس معمولی میتونه باشه ولی برام خیلی معنی داره...خوب..و...ایستاده بود همچنان خیره در خورشید...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت....هانی هستم...مرسی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:29

صفحه بندی