ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای خوبم...خسته نباشید...یه حسی برام پیش اومده که اصلا هیچوقت فکرشو نمیکردم برام پیش بیاد...ولی پیش اومد...خوب...یه حس بدیه...من امسال نمیتونم برم مدرسه چون حالم بخاطر مشکل بی خوابی یه ذره بد شده...یه سال کامل استراحت پزشکی دارم...اولش که خداوکیلی خیلی خوشحال بودم بخاطر این قضیه...خوب..ولی یه کم یه کم که گذشت یه جوری شدم...دلم هوای مدرسه رو میکرد خوب اولش ضعیف بود ولی این حس جون گرفت ..زور گرفت..تا اینکه شکستم داد...هرچند همیشه پنهانش میکنم ولی راستشو بگم دلم خیلی برای مدرسه تنگ شده...برا کلاسم...برا دوستام...برا همکلاسیام...حتی شاید باورتون نشه برا مدیر و معلمای عزیزم...جدی میگم بخدا...مدرسه یه جورایی خانواده دوم آدمه...وختی اینو معلما یا مدیر میگفتن توی دلم میگفتم...((عمرن...اصن من از خدامه هرچی زودتر زنگ بخوره برم خونه))...ولی دوستای خوبم...الان میفهمم مدرسه و معلم و همکلاسی و درس و امتحان و بقیه چیزا نه تنها چیز خسته کننده و بدی نیستن بلکه خیلی هم چیز خوبی هستن...خوب...شاید فک کنین دارم الکی چرت میگم ولی برا خودم که الان ثابت شده مدرسه و درس و کتاب برای خودشون یه دنیایی دارن که خیییییلی بزرگه...خوب..ولی مدیر و معلما و همکلاسیا و دوستام دیگه اونقدام بی معرفت نیستن...حدود یه هفته پیش اومدن خونمون دیدن من...اول چندتا از معلما و مدیر ...چند شب بعدش چندتا از همکلاسیام اومدن...با خانواده نیومدن فقط مدیرمون باشون بود ..با هماهنگی مدرسه اومده بودن...خوب..خیلی خوشحال شدن از دیدنم...خخخخخخ..شوخی کردم...واقعا خیلی خوشحال شدم که دیدمشون...همزمان با خوشحالی البته یه ذره دلم گرفت...خوب...امیدوارم هرچی زودتر حالم خوب بشه که دوباره بتونم عین آدم برم مررسه...خوب...به خودم قول دادم وختی دوباره رفتم مدرسه درسامو بهتر بخونم ....البته خداکنه بتونم سر این حرفم بمونم...خوب...درساتونو بخونین...مخلص همتونم...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ...پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم..مرسی
بازم سلام...اینو همین امروز ساختم...بعده مدتها تونستم یه ترول بسازم...خوب..موفق باشین
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش