جون من ما را از شیطان نجات بده
...ماشین مال خودش نبوده...
سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوب...میخام یه خاطره بگم از عموجان...از من نیست..ولی وختی این خاطره رو تعریف میکنه احساس میکنم که اون خاطره برای من اتفاق افتاده...دقیقا ..یعنی نه دقیقا...تقریبا درکش میکنم...شبیه اون خاطرس که یه گله سگ ولگرد بهم حمله کردن منم رفتم بالا درخت...قبلا قبلنا براتون گفتمش مطمئنم...خوب...زمان جنگ عموجان راننده ماشین سنگین بوده ...یعنی ماشین سنگین ارتش...ماشین مال خودش نبوده...مال ارتش بوده...اسلحه جابجا میکرده واسه سربازا...غذا میبرده ...موشک و مهمات حمل میکرده...عموجانم پایه یک داره...خوب...آدمیه که هیچی نمیترسه....تنها کسیه که میتونه یه ذره منو کنترل کنه...خوب...داشته برمیگشته...یعنی داشته با ماشین میومده شهر خودمون واسه مرخصی...توی بیابونیای اطراف اهواز بوده...یه راه میانبر بلد بوده گفته خوبه ازونجا برم زودتر برسم...خوب...از شانس بد وسط بیابون ضرت ماشین خراب میشه....عموجان هرچی تلاش میکنه فایده نداره...اونم تصمیم میگیره پیاده بره سر جاده که یه کمکی بیاره...خوب...همینجور که داشته میرفته میبینه که....لعنت خدا بر شیطون...یه گله سگ بیابونی وحشی از دور دارن عین گردباد میان سمتش که تیکه تیکش کنن...میگه اول خواستم فرار کنم برسم به ماشین قایم شم تو ماشین ولی حساب کردم دیدم فرصت نمیشه چون سگ خیلی تند میدوئه....اونم برداشته پیرنشو درآورده...بدنش که اندازه خرسی مو داره...بعد ضرت چند بوته خار صحرایی کنده از زمین...خارصحراییا رو گرفته بالا هی چرخونده بعدش هی جیغ داد زده و صداهای غرش مانند درآورده حمله کرده سمت گله سگ وحشی...خودش میگه...سگا زدن رو ترمز بعدش از من فرار کردن...حتما پیش خودشون فک کردن این چه جونوریه که داره میاد مارو بخوره...میگه یه مقداری که دوئیدم دنبالشون ...موندم...بعد با تمام سرعت برگشتم تو ماشین...موندم تا شب که یه جیپ گشت سپاه رد میشده تا منو نجاتم دادن...خودش میگه اگه شب اون اتفاق میفتاد سگا حتما منو تیکه تیکه میکردن چون سگ جماعت شب زرنگتر و قویتره...ولی روز یه مقداری ضعیف و ترسو میشه....خوب...بچه ها بعضی وختا برای نجات خودمون از یه موقعیت سخت لازمه بزنیم به دل مشکل...ولی با احتیاط...ادامه زدم...و..ایستاده بود همچنان خیره در خورشید ..پادشاهی که هیچ قلمرویی نداشت...هانی هستم........مرسی

برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش